دانلود رمان جدید

دانلود رمان بهار از paarmiidaa

شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۶

دانلود رمان بهار از paarmiidaa

دسته بندی : دانلود رمان تاریخ : جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵

دانلود رمان جدید بهار از paarmiidaa

دانلود رمان بهار از paarmiidaa

رمان بهار از paarmiidaa

خلاصه داستان رمان بهار :
یه دختره تنها و زجر کشیده… اما…موفق…
با برادری که با نداشتن نسبت خونی از هرچی برادر بیشتر هوای خواهرشو داره…
سختی های زیادی و متحمل شدن تا به این سن و این موقعیت رسیدن…
خیلیا ترکشون کردن خیلیا استخون لای زخمشون بودن…خیلیا هم همه جوره باهاشون بودن..موندن..مثل یه دوست…مثل یه خانواده…
احساسی که جوونه میزنه…شکل میگیره… اما مگه میشه راحت همه چیز رو به دست آورد؟! سر راهشون پره مشکله…پر سختی…اما سختیاس که یه احساسو عمیق میکنه…پخته میکنه..
عشق قدیمی که بر میگرده…میگه پشیمونه…اما رفتارش اینو نمیگه…
تصمیمی که گرفته میشه و پاش وایسادن صبر میخواد…گاو نر میخواهد و مرد کهن…
رمان اول شخصه و گوینده تغییر میکنه
کارن_شجاع و دلیر،همدم و یار
اهورا_وجود مطلق و هستی بخش
بهار_شادابی
بهارک_همچون بهار
اول رمان یه روند معمولی داره اما کم کم تغییر میکنه..کم کم شخصیتا دچار تغییر و تحول میشن..
موضوع رمان کاملا متفاوت با رمانای دیگس..شاید اولش معمولی بنظر بیاد اما کمی از اولاش که بگذره میبینین که اینطور نیست..

 

به نام خدا
جاده ها خودشان هم نمیدانند که عامل وصل اند یا جدایی!
جاده میپیچد اما من نمیپیچم اخر هیچگاه از راه راست منحرف نشده ام.
سبقت ممنوع!هنوز جاده از تصادف قبلی پاک نشده!
بوق زدن ممنوع!شاید در این نزدیکی کلاغی خواب باشد.
لطفاً بوق نزنید!پروانه تازه روی گل نشسته است!
با دنده لج حرکت کنید بحث خصمانه است!
مواظب باشید! به هنگام ریزش باران جاده خنده‌دار است!
از سرعت خود بکاهید خط پایانی وجود ندارد!
#سعید سلیمانی نژاد
________________________________________________
• طبق عادت همه ی این چند سال شاید بهتره بگم طبق عادت همه ی طول زندگیم بدون اینکه ساعت بزارم، از رختخواب پامیشم. هیچ‌وقت به یاد ندارم که با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شده باشم. یعنی هیچ‌وقت خواب سنگینی نداشتم،اصلا بهتره بگم خواب نداشتم. ساعت روی دیوار نگاهی انداختم، هنوز یه عالمه وقت داشتم تا شروع سمینار. میدونستم باید حسابی قوی ظاهر بشم انقدر که فرصتی نمونه تا دیگران بخوان خودی نشون بدن.
• اولین سمیناری که تو ایران شرکت میکنیم. بعد از اینکه اومدیم،بعد از اینکه برگشتیم تا بمونیم، تا همونجایی که باختیم همه چیو ببریم، تو هیچ سمیناری شرکت نکردیم و فقط صبر کردیم. صبر کردیم تا مهمترین سمینار برسه و حالا که رسیده آماده تر از هر وقت دیگه ایم.
اول یه دوش اب سرد تا حسابی کرختی بدنم از بین بره. بعد از اینکه دوش گرفتم سریع موهامو فقط خشک کردم و همه رو سفت بالا بستم.یه شلوار مشکی و مانتوی یشمی و مقنعه هم گذاشتم تا بپوشم. به خودم نگاه کردم. یه نگاه سریع و اجمالی . پوست سبزه موهای قهوه‌ای و ابرو های صاف که یه درجه از موهام روشنتر بود. دماغ کاملا معمولی و لبای متناسب. تنها چیزی که تو صورتم جلب توجه میکرد چشمای طوسیم بود وگرنه هیچ زیبایی خیره کننده ای نداشتم.در کل میشه گفت خوب بودم.
“بهار؟
_جانم!؟ _درسته هیچ چیز خیلی خیره کننده ای تو صورتت نداری ولی نمیدونم چرا آدم دلش نمیخواد چشم ازت برداره!
_کارن تو واقعا دیوونه ای!؟هرکی بشنوه فکر میکنه چی دارم تو صورتم!
_نه دیوونه!ته چشمات یه چیزی هست که خود به خود آدم محوش میشه.
_همون مگه تو به من اعتماد به نفس بدی!”
سریع حاضر شدم و بعد از برداشتن لپ تاپ و بستن ساعت و زدن عطر راه افتادم.سوار ماشین شدم و عینک آفتابی زدم. اصلا استرس نداشتم.میدونستم که همه ی تلاشمونو کردیم.از این بابت مطمئن بودم. مثل همیشه ترافیک بود حتی اول صبح! با بیخیالی خیره شدم به مردم. همه در حال جنب و جوش، زندگی، خوشبختی….
_بله روشا!؟ _کجایی!؟ _تو راهم.میام. _باشه نقشه ها و اینارو که جا نذاشتی!؟ _نه دارم میارم. نیم ساعت دیگه اونجام. _باشه. فعلاً.
ماشین و تو پارکینگ پارک کردم و رفتم سمت سالن. روشا و سپهر و بنیامین اومده بودن که با رسیدن من دیگه تکمیل شدیم. نشستم بین روشا و سپهر که روشا شروع کرد. _ببین شرکت ایزدی هم هست اونا هم یه شعبه از شرکت اصلی که تو کالیفرنیا دارن اینجا زدن تقریبا میشه گفت موقعیت شرکت ما و اونا یکیه. تا جایی که میدونم یکی از بهترینان.
_تو از کجا میدونی اینارو!؟ _ منو دست کم گرفتیا! تک به تک آمار هرکی اینجاست و دارم کجای کاری!؟ به جز این شرکتی که گفتم بقیه هم میشه گفت خوبن اما واسه ما رقیب به شمار نمیان فقط خوبن همین نه کمتر نه بیشتر!
سرمو تکون دادم و گفتم باشه و نگامو دوختم به کسایی که به نمایندگی از کل شرکت ایزدی اومدن. ظاهرشون که خوب بود نه استرسی نه ترسی داشتن میگفتن و میخندیدن.
بهار!؟
_بله سپهر!؟
_خوبی!؟
_خوبم!
_چه سوال احمقانه ای پرسیدم. مگه تو بد باشی میگی اصلا.! بیخیال. از کارن خبر داری!؟
_دیشب باهاش حرف زدم. خوب بود.
_خیال نداره بیاد!؟
_حالا…
با چشمای مشکوک نگام کرد و سری تکون داد.

مثل همیشه سمینار یا همون مزایده برای قراردادی که خیلی رو اینده شغلی تاثیر داره،که البته ما قرارداد و میبندیم با یه لبخند محو از سالن اومدیم بیرون.روشا و سپهر دیوونه بازی درمیاوردن و بنیامین فقط میخندید.
_خانم اسفندیاری!؟
با کنجکاوی بر گشتم سمت صدا
_بفرمایین!؟
_ایزدی هستم. اهورا ایزدی! تبریک میگم.
_ممنون.
_خیلی مشتاق بودم رئیس شرکت کارن و ببینم اما فکر نمیکردم با یه خانم روبرو بشم.
_من رئیس شرکت نیستم منو شریکم با هم اونجارو اداره میکنیم. ایشون نبودن و در نبودشون من هستم.
_چه جالب.
کارتی از جیبش درآورد و گرفت سمتم
خوشحال میشم اگه شد شراکتی با هم داشته باشیم.
کارتو گرفتم و حتماً ی گفتم _با اجازه
_خواهش میکنم
برگشتم سمت بچه ها و گفتم زود بریم شرکت که باهاتون حرف دارم
سر راه دوتا جعبه شیرینی هم گرفتم. همه تو سالن شرکت جمع بودن
_اول سلام. دوم اینکه مزایده رو بردیم
با این حرفم جیغ و دست بچه های شرکت بلند شد
سوم اینکه یه خبر خیلیی خوب دارم اونم اینه که از فردا یه عضو جدید داریم، جدید که نه، کارن امشب برمیگرده و از فردا اینجاست
اول همه با تعجب نگام میکردن بعد که فهمیدن جریان از چه قراره سیل حرف بود که سرازیر شد سمت من که همشون ابراز خوشحالی میکردن
اما خبر اخر سه هفته ی دیگه سه شنبه و چهارشنبه تعطیله شنبه ی هفته ی بعد هم همینطور منم یه چند روز مرخصی اعلام میکنم و همه با هم ۱۰روز میریم شمال به خرج شرکت!
اینو که گفتم بچه ها دیگه نمیدونستن چیکار کنن
اما یه چیزی که خیلی برام مهمه اینه که تو این سه هفته باید یه خورده فشرده تر کار کنیم تا از برنامه ها عقب نمونیم و بتونیم مثل همیشه تو تایم تعیین شده پروژه‌ها رو تحویل بدیم

دانلود رمان بهار

قرار شد که تایم کاریمون از ۸صبح باشه اما تا ۷عصر. دو ساعت اضافه تر میشد اما در عوض میتونستیم با خیال راحت و دلی اسوده بریم استراحت کنیم. تو این یه ساله که اومدیم ایران خیلی به همه سخت گرفتم و احساس میکنم همه به این وقفه بین کار احتیاج دارند. این یه سال خیلی سخت بود دور بودن از تکیه گاه همیشگی “کارن” هماهنگی بچه‌های شرکت، بی اعصابی من.
چندتا از بچه های شرکت از نیویورک با ما بودن روشا، سپهر، محراب، طناز اما باقی بچه‌ها رو اینجا استخدام کردیم. اما همشون پر از استعدادن پر از علاقه به کاری که انجام میدن پر از حس مسئولیت. خیلیاشون فارغ‌التحصیل شده بودن اما سابقه کاری نداشتن و جایی مشغول نبودن اما من معتقد بودم یه تازه نفس که به عشق اون کار درس خونده خیلی بهتر میتونه عمل کنه. همین باعث شد که استخدام بشن. و حالا که دیگه تو کار جا افتادن میشه برق رضایت و تو چشماشون دید همین بهم انرژی میده. مگه من و کارن چجوری شروع کرده بودیم!؟
کارن…کارن عزیز و مهربونم…رفیق روزای سختم…یار همیشگیم…تنها فرد همیشگی و موندگار زندگیم…چقدر خوبه که دارمت عزیزتر از جان…چقدر خوبه که اگه بد گذشت اگه سخت گذشت تو رو بهم داد…چقدر خوبه که به جای همه ی نداشته هام تورو دارم…که تو هستی تا نزاری دیگه کسی آزارم بده…خدایا…مرسی که کارن و بهم دادی…مرسی که نگرفتیش…میدونم جاش تو بالاترین نقطه ی بهشتته…اما… میشه!؟…میشه این فرشته ی آسمونیت و بدی به من..
▪ تقریبا ساعت هشت بود که از شرکت اومدم بیرون. کارن ساعت دو صبح میرسید و من آروم و قرار نداشتم. دست خودم که نبود. میشه آروم بود وقتی عزیزتر از جان زندگیت داره میاد و تو یکساله تموم از پشت گوشی صداشو شنیده باشیو از پشت لپ تاپ دیده باشیش؟! معلومه که نمیشه..دیگه منی که با بودن کارن احساس امنیت میکردم که هیچی… سریع رفتم خونه و یه دستی به سر و روی خونه کشیدم. اتاقش و از دوماه پیش آماده کرده بودم. دوماه بود که لحظه شماری می کردم واسه رسیدنش…درد و دل کردن باهاش..آروم گرفتن تو اغوش پر از محبتش… واسه شیطنتای لحظه به لحظه اش…واسه دیوونه بازی هایی که پایه ثابت کارن بودن…

گشنم بود اما حال و حوصله ی آشپزی نداشتم. یه کیک و شیر کاکائو هم سیرم میکرد پس چرا زحمت بدم به خودم!؟ داشتم کیک میخوردم که گوشیم زنگ خورد
▪ ها!؟بله!؟
▪ ها و زهر مار. ها و کوفت.ها و حناق. ورپریده آدم اینجوری جواب برادر خوشتیپ و خوشگل و جذاب و عزیز و همه چی تمومشو میده!؟آره!؟ جیزت کنم!؟
▪ کارن!؟کجایی!؟از کجا زنگ میزنی!؟
▪ از تو آژانس! آدرس بده ورپریده
▪ مگه اومدی!؟مگه صبح نمیرسیدی!؟
▪ حالا که رودتر رسیدم بلا گرفته آدرس میدی یا برم هتل!؟
▪ خفه شو تو هم “برم هتل”
بعد از اینکه آدرس و دادم هنوز هنگ بودم. الان!؟چجوری رسیده!؟تازه ساعت ۹:۳۰
سریع پاشدم و دوباره همه چیو چک کردم. رفتم تو حیاط و دم در منتظر وایسادم تا بیاد. نمیدونم چقدر منتظر وایسادم ولی وقتی ماشین فرودگاه و دیدم که کارن ازش پیاده شد رسماً روحم به پرواز دراومد.بی توجه به همه چی، به نگاه متعجب راننده فقط محکم بغلش کردم.سرمو چسبوندم به سینشو از ته ته دلم خدا رو شکر کردم که حالا اینجاست.تو بغل من کنار من تا تنها نباشم

• انقد از دیدنش خوشحال بودم که فقط خدا میدونه..
• _هی هی آرومتر دختر خفه شدم…اصلا مگه تو خودت خانواده نداری دختره ی گیس بریده!؟
• وقتی دید خیال ندارم ولش کنم محکم بغلم کرد
• _خیلی دلم برات تنگ شده بود بد اخلاقم… بزار بریم تو زشته دم در…
• رفتیم تو خونه…
• _کارن…مهربونم…برادرم….
• _جان کارن خواهرم!؟…همه کسم…
• _دیگه هیچوقت منو انقد طولانی تنها نزاریا!؟ ایندفعه دیگه طاقت نمیارما…
_میدونم سخت بود..بهت سخت گذشت اما مجبور بودیم میدونی که!؟درک میکنی دیگه!؟میدونی که اگه به تو بد گذشته به منم بد گذشته مگه نه!؟
_آره میدونم…گشنته!؟
_هی بگی نگی… زود لباس بپوش بریم یه چی بخوریم…
_خسته ای…بزار من یه چیزی درست می کنم.
با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم فهموند که خوب میدونه اگه تو ۲۵سال آشپزی یاد نگرفتم و نکردم پس تو این یه ساله که نبوده هم یاد نگرفتم…پس بی حرف و بحث رفتم حاضر شدم…حاضر که نه…فقط لباسمو عوض کردم و عطر زدم..
ساعت ۱۰ بود ولی مگه مهم بود که دیروقته!؟ مگه مهم بود که من هیچ‌وقت این موقع شب تنهایی بیرون نمی رفتم!؟وقتی میدونم اینی که باهامه نمیزاره کسی نگاه چپ بهم بندازه!؟حالا که هست مگه ترس معنی داره؟!
“کارن!؟من میترسم. _نترس کوچولو مگه من مردم!؟ _میاد تو رم میزنه کارن!
_من نمیزارم تورو بزنه نترس. _ولی اونوقت تو رو میزنه.تازشم خانم میگفت ایندفعه اگه اذیت کنم از غذا هم خبری نیست..اون وقت هردومون گشنه میمونیم. کارن به خدا تقصیر من نبود خواب بد دیدم..نمیخواستم از خواب بیدار کنم بقیه رو. ترسیده بودم. کاش میزاشتی منو بزنه. اگه چیزی نمیگفتی حداقل تو اینجا نبودی الان گشنه نمیموندی _فدای سرت مگه یادت رفته چه قولی به هم دادیم!؟ _نه یادمه…!”
_هی دختری کجایی!؟
_همینجا..یه لحظه حواسم پرت شد…
بعد از خوردن یه غذای حسابی کنار بهترین و خوش قلب ترین آدم دنیا که عجیب چسبید و یه عالمه نگاه کردن تو چشمای همدیگه و رفع دلتنگی برگشتیم خونه…

” _سلام اسم من کارن اسم تو چیه!؟
_بهار.
_میخوای با هم دوست بشیم!؟از اونا که همیشه هوای همو دارن!؟
_چرا میخوای با من دوس بشی!؟همه میگن من مریضم. دیوونم!
_نمیدونم. شاید چون شبیه خواهرمی. اصلا میخوای من میشم داداشت!؟
_داداش مثله بابا میمونه!؟اگه اونجوری باشه نمیخوام.
_نه داداش خوبه

دانلود رمان بهار
_یعنی اذیت نمیکنه!؟نمیزنه!؟از اون کارا نمیکنه!؟بزور ب*و*س نمیکنه!؟نمیگه باید شب پیش دوستش بخوابم!؟
_نه. داداش مراقبه. خواهرشو دوست داره نمیزاره کسی اذیتش کنه.هواشو داره.
_میخوام. میخوام داداشم باشی.”
_رسیدیم کارن پاشو.
چشماشو باز کرد و کش و قوس اومد که صدای استخوناش در اومد. لبخندی زد و از ماشین پیاده شد. کلید و دادم بهش
_تو برو بالا من ماشینو پارک کنم میام.
_باشه.
ماشینو گذاشتم تو پارکینگ و با یه نگاه گذرا به حیاط رفتم تو. این خونه رو دوست داشتم. اینجا روهم شریکی خریده بودیم با کارن. یه ساختمون دو طبقه که طبقه بالاش مال کارن بود و پایین مال من. با یه حیاط نسبتا بزرگ با کلی دار و درخت.
با اینکه طبقه بالا مال کارن بود اما ترجیح میدادیم با هم تو طبقه پایین بمونیم. ترجیحا تا وقتی که کارن ازدواج نمیکرد.تو اینهمه سال خیلی به هم وابسته بودیم. تقریبا ۱۸ سال بود که اون برادرم بود و من خواهرش. زمان کمی نبود. اونم واسه ما که تو سختترین شرایط با هم آشنا شدیم و هرجوری که بود با هم موندیم. مشکلاتمونو به هم حل کردیم با هم خندیدیم گریه کردیم پشت هم بودیم و خیلی از اولینامون و با هم تجربه کردیم. مثل اولین باری که رفتیم شهربازی،اولین باری که رفتیم دریا اولین باری که با هم درس خوندیم و امتحان دادیم،گواهینامه گرفتن کارن و خوشحالیمون واسه ماشین سواری.
اولین باری که وقتی بقیه منو مسخره میکردن کارن کاری باهاشون کرد و دادی زد سرشون که دیگه جرأت نکردن کارشونو تکرار کنن.
رفتم تو خونه و با دیدن کارن که رو مبل دراز کشیده بود خندم گرفت. از همون اولم همین بود یه خرس قطبی به تمام معنا.. تو۲۴ساعت شبانه روز کم کم ۱۴ساعت خواب بود و ۱۰ساعت بقیه رو هم در حال آزار و اذیت بقیه…

_کارن…کارن پاشو برو تو اتاق بخواب…
_میرم حالا….
_کارن پاشو… اذیت نکن..گردنت خشک میشه صبح پا می شی غر میزنی به جون من که چرا بزور بیدارت نکردم…پاشو..
با هزار بدبختی بلند شد و رفت تو اتاقش…هیچ‌وقت عوض نمیشه…عین بچه‌ها میمونه…منم بعد از اینکه لباسهامو عوض کردم رفتم سراغ کارای شرکت…من که چه بخوام چه نخوام خوابم نمیبره الان پس حداقل یه کاری انجام بدم..
نشستم پشت میز و مشغول شدم… نقشه هارو باید بازبینی میکردم تا اگه مشکلی بود برطرفش کنم…نمیدونم چند ساعت طول کشید اما دیگه گردنم داشت درد میگرفت..رفتم یه قرص خواب خوردم و خوابیدم…
_بهار…بهار پاشو… صد بار گفتم قرص خواب نخور… شد یه بار گوش کنی!؟
بی توجه به کارنی که وایساده بود بالای سرم و یه بند غر میزد رفتم دست و صورتمو شستم و رفتم تو اشپزخونه. میز صبحونه رو چیده بود. مشغول شدم که با اخم اومد نشست روبروم…نگاش کردم و سرمو تکون دادم که یعنی چیه!؟
_یعنی بعضی وقتا دلم میخواد انقد بگیرم بزنمت که خدا میدونه…این یه سال که من نبودم هرکاری خواستی کردی..دوباره اون قرص های لعنتی و شروع کردی..دوباره ساکت و کم حرف شدی… اما دیگه تموم شد… باید حتما زور بالای سرت باشه!؟از امشب دیگه قرص خواب تعطیل… میدونی اون قرص لعنتی چه عوارضی داره!؟قرص خواب و قرص میگرنی که میخوری میدونی چه بلایی سرت میاره!؟
_میگی چیکار کنم!؟وقتی خوابم نمیبره چیکار کنم!؟وقتی میخوابم و کابووس میبینم میگی چه غلطی کنم!؟وقتی از زور سردرد چشمام نمیبینه چیکار کنم!؟وقتی از زور فشار عصبی اوون کابوس های لعنتی معدم خونریزی میکنه چیکار کنم!؟ها!؟هی میگی نخور قرص نخور… ولی نمیبینی نخورم حالم چجوری میشه!؟تو که میدونی حالمو چرا!؟
_فکر میکنی نمیدونم!؟نمیفهمم!؟فکر کردی اگه اوون سر دنیا بودم از حالت بیخبرم!؟فکر میکنی نمیدونم چنبار تو این یه ساله رفتی بیمارستان!؟ نه خیر.. من نگرانتم فقط… من احمق نگران تو ام.. اصلا اشتباه کردم گذاشتم تنها بمونی…همش تقصیر خودمه که فکر کردم دیگه کمتر به اون یه هفته ی لعنتی فکر میکنی…
_بس کن کارن…نه تقصیر تو نه تقصیر هیچکس دیگه…حالا هم بخور بریم شرکت..
_میدونن برگشتم!؟
_آره دیروز گفتم کلی خوشحال شدن!
بعد از خوردن صبحونه بی هیچ حرفی حاضر شدیم و راه افتادیم سمت شرکت… از در شرکت که رفتیم تو همه منتظر بودن واسه دیدن کارن..اونایی که میشناختن واسه رفع دلتنگی و اونایی هم که نمیشناختنش واسه دیدن کارن فرهان که دو تا جایزه ی طراحی برده بود و تو مجله های معروف ساختمان و معماری طرحاش و چاپ کرده بودن…مثل همیشه خونگرم و پر انرژی با همه برخورد کرد و کلی سر به سر همه گذاشت..!
منو کارن قرار بود تو یه اتاق فعلاً با هم کار کنیم تا اتاقش و دکور کنیم…
همونجور که سرم تو برگه ها بود و داشتم به سپهر راجع به نقشه توضیح میدادم تلفن زنگ خورد..
_بهار جان از شرکت آفتاب با شما کار دارن
_وصلش کن.
_سلام خانم مشرقی…موسوی هستم..
_سلام جناب موسوی.. خوب هستین!؟
_ممنون.. راستش یه جای یکی از نقشه ها یه سری تغییرات اعمال شده که با قسمت مربوط به شما تداخل داره..اگه لطف کنید تا ساعت ۴ بیاین اینجا ممنون میشم…
_یعنی به قسمت های تجاری ساختمون ها مربوط میشه!؟
_هم به قسمت های تجاری هم به قسمت های اداری و تفریحی که به شرکت ایزدی مربوط میشه…متاسفانه کاری هم از دست ما برنمیاد و باید یه سری تغییرات توی قسمت های دیگه اعمال کنیم..
_بتشه تا ساعت ۴خودمو میرسونم
_ممنون میشم. پس فعلا مهندس
سپهر نگاخی بهم کرد _چی شده!؟
_ واللا نمیدونم دقیق برم ببینم چیه چه خبره…
_گفت شرکت ایزدی یا من اشتباه شنیدم!؟
_گفت ایزدی.. چطور!؟
_اهورا ایزدی هم مگه تو این پروژه هست!؟
_اهورا!؟
_همون که دیروز تو سمینار بود دیگه..
_نمیدونستم
_میدونستی شک میکردم…یعنی تو واقعا هیچ‌وقت کنجکاو هم نمیشی شرکای دیگه رو بشناسی!؟
_اخه چه فرقی به حالم میکنه.!
بعد از اینکه با بچه ها ناهار خوردیم من خدافظی کردم و رفتم شرکت آفتاب
_بهار کی برمیگردی!؟
_تونمیدونم کارن..تو با ماشین رو من ماشینو نمیبرم…فقط رفتی خونه اگه من نیومده بودم یه کوفتی بپز
_برو بچه پررو تا نزدمت…
_فعلا
_مراقب خودت باش
_توام
ساعت یک ربع به چهار بود که رسیدم. رفتم تو که منشی با دیدنم لبخندی زد
_اقای موسوی و اقای ایزدی تو اتاق منتظر شمان بفرمایین
_ممنون عزیزم
اقای موسوی و آقای ایزدی و دو تا خانم و یه مرد نسبتا مسن هم بودن. با دیدنم از جاشون بلند شدن
_سلام بفرمایین لطفا
_خوش اومدی مهندس بشین. اقای فرخی هم سرمایه گذار دیگه ی پروژه هستن.
_خوشبختم… خب مشکل کجاست!؟
با سوالم ایزدی شروع کرد به توضیح دادن
_همونجور که زمینو دیدین دو تا شکست تو زمین بود که باعث میشد قسمتای تجاری و اداری و تفریحی پروژه که دو سمت ساختمون ها ی مسکونی بودن یه مقدار بیوفتن اونجا که به همون علت ما متراژ هارو از چیزی که مد نظرمون بود کمتر کردیم اما آقای فرخی اون مشکل و حل کردن و حالا رمین با دو تا زمین کنارش ادغام میشه و فضای خالی بیشتر میشه…حالا میخوایم متراژ هارو به همون متراژ های قبل برگردونیم و تو فضای باقی مونده هم یه چیزی مثل فضای کودک تعبیه کنیم.
_پس اینطور.. اما به نظر من اگه بتونیم پارکینگ هارو به این قسمت ها منتقل کنیم و فضای کودک و داخل قسمت تفریحی، بهتر باشه. نظر شما چیه!؟
یکمی فکر کردن و من هم یکم راجع به طرحی که تو ذهنم بود بیشتر توضیح دادم که همه موافقت کردن
تقریبا ساعت هفت و نیم بود که کارمون تموم شد. از شرکت اومدم بیرون که با صدای ایزدی وایسادم
_مهندس مشرقی!؟
_بله؟!؟چیزی شده!؟
_نه. بیاین من میرسونمتون.
_ممنون ممکنه مسیرمون بهم نخوره خودم میرم.
_شما بگین کدوم سمت میرین اگه مسیرمون یکی نبود اصرار نمیکنم. من خودم میرم سمت دیباجی
_جدا!؟من هم میرم دیباجی شمالی..
خنده ی قشنگی کرد و به سمت ماشینش اشاره کرد
_پس بفرمایین.

سوار ماشینش شدیم و اونم خیلی ریلکس با یه ژست کاملا مردونه ماشین و روشن کرد و راه افتاد.
_اسم شرکتتون خیلی افتاده سر زبونا. مخصوصا به خاطر طراحی اون پرورشگاه. واقعا کارتون قابل تحسینه..البته روراست بگم. هیچ فکر نمیکردم کسی که داره شرکتو اداره میکنه یه خانم جوون باشه. البته همه هم به خاطر اسم شرکت همینفکرو میکردن.
_اما خیلیا هم که توی چند تا از این جلسه ها حضور داشتن متوجه شدن که من اداره میکنم شرکت و عجییبه که به کسی نگفتن. اما دیگه همکارم برگشته و من تنهایی شرکت و اداره نمیکنم.
_میتونم اسمشونو بدونم!؟
_کارن فرهان
با تعجب نگام کرد
_کارن فرهان!؟همون که طرحاشو تو design boom چاپ کردن و اون مسابقه ی the plan awards رو برنده شد!؟
لبخند از ته دل اومده ای زدم و گفتم اره همون و تو دلم افتخار کردم به اون توده ی مهربونی و استعداد که تکیه گاه محکم زندگی من بود.
_جدی که نمیگین!؟
_چرا اتفاقا کاملا جدی گفتم..
یکم با تفکر نگام کرد و گفت
_ببینم نکنه شما هم همون طراح همراهشونین!؟که همه ی طرحارو باهاش همکاری کردین اما اسمی نزاشتین بیارن ازت!؟
_شما از کجا اون جریانو میدونین؟!
_تقریبا هرکی که اون مسابقات و دنبال میکنه خبر داره. البته همه میدونستن که اون طراح یه دختره اما هیچ اسمی ازش نبود. نگفتین!؟شما همون طراحین!؟
_بله. البته هنوزم ترجیحا نمیخوام کسی بدونه.
_چرا!؟میدونی چقدر رو شغلتون تاثیر داشت!؟
_مهم نیست الانم راضیم از این وضعیت و اینکه کسی نمیدونه. هرچند طراحی بیشترش از خود کارن بود من چندتا چیز کوچیک و تغییر داده بودو تو طرحاش.
_نمیدونم چی بگم.!برام خیلی عجیبه..پس آقای فرهان برگشتن!؟
_بله تازه دیروز رسیده.
_خوشحال میشم ببینمشون.
اومدم جوابشو بدم که گوشیم زنگ خورد.
_جانم کارن!؟
_کجایی ورپریده!؟
_تو راه دارم میام. شام درست کردی!؟
_نه با بچه ها میخوایم بریم بیرون به آژانس بگو زودتر بیارتت دم رستوران…
_با آژانس نیستم.
_یعنی چی!؟ پس با کی!؟
_مهندس ایزدی.
_کی هست!؟زشته که اینجوری ببین اگه جایی کار نداره اونم بیاد مهمون ما..
رو کردم به ایزدی و گفتم
_مهندس خوشحال میشیم شام و در خدمتتون باشیم _ممنون مزاحم شما نمیشم. قراره با یکی از دوستان بریم بیرون
کارن گفت گوشیو بده به خودش منم همینکارو کردم. کارنم مثل همیشه با همون زبون چرب و نرمش موفق به راضی کردن شد و دوست ایزدیم دعوت کرد.
بعد از قطع کردن موبایل رفتیم دنبال فرداد پرستش، دوست ایزدی تا اونم ببریم.

دانلود رمان بهار
بعد از اینکه رفتیم دنبال فرداد پرستش راه افتادیم سمت رستورانی که کارن گفته بود. هنوز واسه خوردن شام زود بود اما برنامه های کارن همینجوری بود زودتر میرفت و دیرتر برمیگشت. البته همه هم راضی بودن چون انقدر با کارن خوش میگذشت که دیگه کسی احساس خستگی نمیکرد.
رسیدیم به رستورانو رفتیم تو. کارن و سپهر و روشا و طناز و محراب نشسته بودن و صداشون اونجارو برداشته بود. رفتم سمتشون و مهندس ایزدی و پرستش هم دنبال من اومدن. همه خیلی گرم با هم آشنا شدن و انگار نه انگار که تازه همو میبینن. کارن بعد از اینکه با اهورا و فرداد حسابی احوال پرسی کرد روکرد به من و محکم بغلم کرد.
_کجایی تو ورپریده. چیزی خوردی!؟نگرانت بودم!خسته نباشی
با لذت به اغوشش پناه بردم و تنها مرد زندگیمو بغل کردم
_نه هیچی نخوردم.مرسی تو هم خسته نباشی.
_بیا بشین تا بگم فعلا یه جیزی بیارن بخوری.
بعد هم دستمو گرفت برد بالای تختی که نشسته بودن و منو نشوند بغل دستش. نگاه های متعجب اهورا و فرداد و دیدم و هیچی نگفتم. سپهر و روشا با لخند نگامون میکردن تقریبا بچه های شرکت همه میدونستن که بین من و کارن یه عشق عجیب و غریب خواهرانه و برادرانس.. مثل همیشه در طول شب من فقط نظاره گر بودم و ساکت اما کارن اینا حسابی با اهورا و فرداد صمیمی شدن و حتی واسه صبح پنجشنبه قرار کوه گذاشتن. سرم حسابی درد میکرد اما میدونستم به محض اینکه حرفی بزنم کارن نگران میشه و از دماغش درمیاد، هرچند مطمئن بودم که از نگاه کردن به منم به حالم پی برده.
تقریبا نزدیک۱۲بود که برگشتیم خونه. به محض اینکه رسیدیم کارن وایساد جلومو با اخم خیره شد به من.
_سرت!؟راستشو بگو چند وقته درست نخوابیدی!؟
_نمیدونم.
_امشب پیش خودم میخوابی مثل قبلاً. انقدر موهاتو شونه میکنم تا خوابت ببره.
_قرص می..
_لازم نکرده… همونکه گفتم..
بعدم رفت سمت اتاقش..منم رفتم لباسمو عوض کردم و رفتم تو اتاقش… بهم نگاهی کرد و به تخت اشاره کرد.
_بدو بیا که دلم تنگ شده واسه شونه کردن موهات.
“_بابا اسفندیار!؟من میخوام کارن داداشم باشه. مثل همه ی خواهر و برادرها بغلش کنم.
_دختر قشنگم منو عمو فرهاد میبریمتون پیش یه روحانی.. تا دیگه راحت باشین. نگران نباش دخترم خیلی وقته با عمو فرهاد داریم میگردیم دنبال یه راهی تا دیگه مشکلی نداشته باشین تازه راه حلشو پیدا کردیم.
_یعنی دیگه اشکالی نداره بغلش کنم!؟
_قراره دیگه شما محرم هم میشین مثل خواهر و برادرا.”
رفتم سمتشو سرمو گذاشتم رو پاهاش اونم مشغول شونه کردن موهام شد. یادمه اولین شبی هم که بعد از ۳سال بدون کابوس خوابیدم تو بغل کارن بود.
“_کارن من نمیخوام بخوابم.همش خواب بد میبینم.
_بیا سرتو بزار رو پام تا موهاتو شونه کنم.
_نمیخوام خوابم میبره..
_من واست اهنگ میخونم. نترس قول میدم خواب بد نبینی..
_قول کارنی!؟
قول. ”
_بهار!؟
_جان بهار!؟
_میدونی که از همه چیز برام مهمتری!؟میدونی وقتی اینجوری میبینمت دلم میخواد گردن اون مرتیکه عوضی و دوست عوضیتر از خودشو خرد کنم!؟
_میدونم.
_بهاری!؟
_جانم!؟
_خیلی خوشحالم که دوباره پیش همیم. قولمونو که یادت نرفته!؟
اونشب بعد از مدتها بدون قرص خوابیدم.هرچند بیشتر از ۴ساعت خوابم نبرد اما مهم این بود که قرصی نخورده بودم. کارن واقعا مثل یه آرام‌بخش قوی بود برام. با زیر و بم اخلاقم آشنا بود و خوب میدونست باید چی بگه و از چی برام حرف بزنه که فکرمو منحرف کنه از همه چی،از فکر کردن به تلخترین دوران زندگیم، از بدترین آدمای زندگیم و هرچیزی که ناراحتم میکرد. ساعت ۵ صبح بود که از خواب پریدم. کارن هم همونجوری که من سرم رو پاش بود تکیه داده بود به بالای تخت و خواب بود. اروم از رو تخت بلند شدم و رفتم تو اتاق خودم. یه دوش اب سرد گرفتم و بعدش میز صبحونه رو چیدم تا کارن بیدار شه و خودم. نشستم رو صندلی و یه لیوان شیر نسکافه واسه خودم ریختم.
“_بهار بیا یه قولی بهم بدیم!
_چه قولی!؟
_بیا بهم قول بدیم تا همیشه با هم بمونیم، همه ی درد و دلامون با هم باشه، به جز خودمون با هیشکی انقد راحت نباشیم
_یعنی چی!؟
_یعنی تو هر حرفی داشتی به من بگی من هر حرفی داشتم به تو، یعنی هیچیو از هم پنهون نکنیم،یعنی هر اتفاقی برامون افتاد فقط به همدیگه بگیم و از هم کمک بخوایم. بزرگم شدیم همینجوری بمونیم. هیچ‌وقت از هم ناراحت نشیم.هر اتفاقی افتاد همدیگرو ول نکنیم. بیا از خواهر برادرای واقعی هم بهتر باشیم،، انقد که همه بهمون حسودی کنن.
_قول میدم.
_قول میدی هیچیو پنهون نکنی!؟ همه ی حرفاتو بهم بزنی!؟
_قول.
_منم قول میدم همیشه پای قولم به تو وایسم.
_مثل اوندفعه که رفتی قول دادی منم ببری!؟
_مثل اوندفعه.
_قول کارنی!؟
_قول کارنی.”
_صبح بخیر بهار زندگی من
_صبح بخیر مهربونترینم. بشین صبحونه بخور. ببخش دیشب نذاشتم درست…
_هیششش…نداشتیما..خیلیم راحت خوابیدم…دیگه هم نشنوم…توام بخور که بریم شرکت..
_سیرم…
_بخور میگم بهت….دههه…
بعد از خوردن صبحونه راهی شرکت شدیم..تقریبا تا آخر وقت کاری انقدر سرمون شلوغ بود که خدا میدونه..وقتیم رسیدیم خونه عین جنازه بودیم…یه شام حاضری خوردیم و ولو شدیم جلوی تی وی…
_بهار صبح یادت نره بیدارم کنی..
_چه خبره!؟
_کوه دیگه..
_اها.. باشه..ساعت ۶!؟
_آره.. از این پسره خوشم اومد..معلومه اخلاق داره هم خودش هم دوستش..
_کیو میگی!؟؟
_اهورا و فرداد دیگه… خوابیا…
_اها.. اره بد نیستن..
_وای بهار چشم باز نمیشه…راستی اون پروژه آفتاب…
دانلود رمان بهار
داشت حرف می زد که یکهو ساکت شد…با تعجب نگاش کردم که دیدم خوابش برده…خندم گرفت… سری تکون دادم و رفتم یه قرص خواب خوردم و خوابیدم رو تخت..
نزدیکای صبح بود که از خواب پریدم. بازم همون کابووسای همیشگی… پوفی کردم و رفتم سمت سالن… دیگه خسته شده بودم… این کابوس های لعنتی خیال نداشتن تموم شن…مگه من چه قدر توان دارم!؟….تا ساعت ۶ همینجوری دراز کشیدم و ۶رفتم کارن و بیدار کردم…بعد کوله ی کوهمو برداشتم و وسیله هایی که نیاز میشد و گذاشتم توش کارنم یه دوش گرفت و حاضر شد…یه شلوار گرمکن اسلش مشکه با خطای سفید و یه تیشرت سفید با نقشای اسلیمی…عینکشم گذاشته بود روی سرش و کتونی های مخصوص پوشیده بود. منم یه شلوار گرمکن اسلش سورمه ای و یه مانتوی اسپرت طوسی پوشیدم و یه شال سورمه ای انداختم رو موهام. یه ارایش خیلی محوم کردم که اثرات بیخوابی دیشبم معلوم نشه و بعد از پوشیدن کتونی و برداشتن عینک و کوله کلید ماشینو دادم به کارنو راه افتادیم سسمت خونه ی اهورا. قرار بود ۷ همه اونجا باشن تا از اونجا راه بیوفتیم…

سرم درد میکرد و ترجیح میدادم پشت فرمون نشینم. کارن نشست پشت فرمون و راه افتاد.
_بهاری!؟
_بله!؟
_یادم رفت دیروز بگم بهت..تا شب با بچه‌هاییم.
_یادت رفت یا نگفتی که منو بیاری!؟
_گزینه ی دوم!
بعدم یه لبخند دندون نما زد و دیگه هیچی نگفت…رسیدیم دم خونه ی اهورا که دیدیم اهورا و فرداد دم در وایسادن. انصافاً هردو خوشتیپ و جذاب بودن اما اهورا مردونه تر بود..یه گرمکن خیلی خوشگل پوشیده بود و با یه ژست کاملا مردونه و دختر کش تکیه داده بود به ماشین و یه دستش تو جیبش بود..با عینکیم که زده بود و نور افتابی که مستقیم رو صورتش بود عین مدل ها شده بود..از ماشین پیاده شدیم و رفتیم جلو که با دیدنمون عینکشو گذاشت بالای سرش و اومد جلو.. خیلی گرم با کارن احوال پرسی کردن و بعد روشو کرد به من
_سلام عرض شد مهندس
_سلام. اینجا که دیگه شرکت نیست منم مهندس نیستم. خیلی وقته منتظرین!؟
_نه ما هم تازه اومدیم پایین..
یه کم مشغول حرف زدن شدیم که بچه‌ها هم اومدن و راه افتادیم. اما کارن و سپهر و محراب با یه ماشین اهورا و فرداد هم یه ماشین منو روشا و طناز هم یه ماشین.
نشستم پشت فرمون و کمربندمو بستم. روشا هم ضبط و روشن کرد و صداشو زیاد کرد. راه افتادیم. از دست روشا کلی خندیدم. انقد مسخره بازی درآورد که خدا میدونه.
_اه بهار چرا انقد امروز اروم میرن اینا تو حداقل گاز بده بابا.
_اره راس میگه بهار از تو بعیده تو که در حالت عادی هم اروم نمیری. گاز بده
باشه ای گفتم و سرعت ماشن و زیاد کردم. اول ماشین اهورا بود پشتش سپهر و در آخر ما بودیم. گاز دادم و از بغل سپهر با یه تک بوق رد شدم. قیافه های متعجب کارن و محراب دیدنی بود. اما نه من نه روشا و طناز توجهی نکردیم.. یکم بعد از ماشین اهورا هم رد شدم..تو اینه دیدم سپهر داره میاد.. اومد بغلمون و با خنده گفت بهار پایه ای!؟
ابرومو دادم بالا و با یه کج خند گفتم بازم میخوای کم بیاری بچه!؟
_نه میخوام حالتو بگیرم.
_تا سر خروجی…
_حلله..
دیگه توجهی نکردم و بیشتر گاز دادم روشا و طناز هم میخندیدن و سپهر و مسخره میکردن. رانندگی و از کارن یاد گرفته بودم و اونم از عمو فرهاد. رانندگیم خوب بود. به لطف کارتینگ رفتنای هر هفتم با کارن..
سر خروجی رسیدم و سرعتمو کم کردم و دستمو از شیشه اوردم بیرون و به سپهر با دست گفتم بیا برو… میدونستم الان کلی حرص می خوره از دستم بی هیچ حرفی گاز داد و رفت
_ها ها دمت گرم بهاریییی…حال این سپهر و خوب گرفتی..دیگه تا رسیدن فقط خندیدیم و زدیم تو سر و کله ی هم.رسیدیم و ماشینارو بغل هم پارک کردیم..
به محض اینکه پیاده شدیم روشا شروع کرد
_اخی سپهر جان چطوری عمویی..
من هیچی نمیگفتم و فقط میخندیدم. اهورا و فرداد هم پیاده شدن که فرداد شروع کرد
_بهار خانوم انصافا دست فرمون خوبی داری من که حال کردم..
_از کارن یاد گرفتم رانندگیو…
فرداد با حرص نگام کرد و چشم غره غلیظی بهم رفت که خندم شدت گرفت.. همینجوری با شوخیو خنده راه افتادیم..کارن و اهورا با هم محراب و طناز با هم و سپهر و روشا هم با هم.. منو فردادم اخر همه تو سکوت راه میرفتیم…

 _بهار خانم شما و کارن چه نسبتی با هم دارین!؟البته اگه فوضولی نباشه خیلی کنجکاو شدم..
_خواهر برادریم…
_اما فامیلیاتون…
_اره فرق داره اما خواهر برادریم…از واقعیاشم بیشتر… تنها کسی که تو زندگیم دارم کارنه…
همون موقع روشا اومد سمتم و گفت
_راستی بهار قضیه شمال و به کارن گفتی!؟
_نه یادم رفت بزار رسیدیم بالا میگم بهش..
_اوکی..
یکم دیگه که رفتیم بالا به حرف کارن وایسادیم..
_بچه ها منو بهار بالاتر نمیایم..اگه میخواین شما برین..
همه نشستیم.. که کارن شروع کرد رو به سپهر با یه لحن زنونه به چرت و پرت گفتن
_وای خدا مردم…ای واای.. خدا ازت نگذره مرد..
_چته تو باز روانی
_باز چشمت به چهارتا غریبه افتاد اخلاقت برگشت!؟تنها که میشیم میشم سوگلی خونت!؟ای که الهی به زمین گرم بخوری مرد…من حاملم بی وجدان یه چیکه اب بده حداقل…
_چی دوست داری خانومم!؟
_ساندویچ بوقلمون با اب میوه ی میوه های جزایر اسکاندیناوی… یکم هم توت وحشی کوهستان های الپ..
_امر دیگه نداری عزیزم!؟
_نه اقا فعلا همینا..
_حناق هم نمیدم تو بخوری مرتیکه…
با این حرف یه تیکه سنگم پرت کرد سمتش که کارن جا خالی داد و خندید
_حرص نخور سپهر جون میخواستم یادت بره پیش بهار کم اوردی…
_زهر مار مرتیکه ی بز…
انقد اون دوتا زدن تو سر و کله ی هم و مارو خندوندن که خدا میدونه..منی که بزور میخندیدم از دست دیوونه بازیاشون دل درد گرفته بودم.
یک که نشستیم برگشتیم پایین که تو راه سپهر گفت همه بریم خونش تا شب..
همه هم از خدا خواسته قبول کردن.. خلاصه همه سوار ماشینا شدیم پ راه افتادیم..خونه ی سپهر تو شهرک غرب تو خیابونه فخار مقدم بود یکی از جاهایی که من به شدت دوسش داشتم.. هم اروم بود هم اروم نبود.. قبلا خونمون اینجا بود هم من هم کارن اینا..
یه اپارتمان ۲خوابه ی ۱۰۰متری که خودش توشو دکور کرده بود و خیلیم به دل میشست…یعنی واسه یه پسر تنها خونه ی خوبی بود..
رفتیم تو و نشستیم که سپهر برامون شربت اورد.
_بهار!؟ قرص همراته!؟
_فکر کنم تو کیفمه برو نگاه کن..اگه بود یه دونه هم به من بده…
اهورا با یکم تعجب نگام کرد
_چه قرصی!؟
کارن پرید و نذاشت جواب بدم
_قرص جلوگیری
چپ چپ نگاش کردم_زشته کارن
_چی!؟قرص زشته!؟تو به قیافش چیکار داری عزیزم..
_کارن!
_خب بابا نزن منو…قرص قلب..
_قلبتون مشکلی داره!؟
_نه یکم حساسه قلبمون همین..
_پس چرا برنامه کوه گذاشتی داداش..
_واا چرا نداره که..به قول بهار این دو روز زندگیو باید هرجوری که میتونیم استفاده کنیم…
بعد رو کرد به سپهر
_داداش این وسیله ی بازی ما کوش!؟یه دست شرطی بزنیم..
_همونجا دم تی وی ولی من میخوام با بهار تخته باری کنم
خندیدم_بابا یه بار کم اوردی بسته امروز..
_حرف نزن بابا.. مارست که کردم میفهمی..
با خنده قبول کردم و تخته رو چیدم..کارن و اهورا و فرداد و محراب هم مشغول بازی شدن و روشا و طناز هم اومدن و کنار ما نشستن و بازی مارو نگاه میکردن..
_سر چی بهار!؟
_هرکی باخت شام و ناهار مهمونه اون
_پول داری!؟
_نگران من نباش حضرت آقا.. فکر خودت باش که هنوز باخت قبلتو یادمه..
_اون موقع حالم سر جا نبود که بردی، اینبار سوسکت میکنم.
_ببینیم و تعریف کنیم..
تخته رو بستم
_همینو میخواستی اقا!؟من که هی گفتم اگه باخت و قبول داری بازی نکنیم دیگه…حتما باید بهت ثابت میشد!؟
_بهار واقعا من از دست تو اخر دیوونه میشم.. تو موقع عادی بزور دوتا کلمه حرف میزنی بعد موقع بازی که میشه زبون باز می کنی اعصاب منو خورد کنی!؟
_عیبی نداره عزیزم خودم چند جلسه واست کلاس میزارم بهت بازی یاد میدم..ولی تو که بازی بلد نیستی خو بازی نکن مگه مجبوری اخه..
_خیلی پررویی بهار.. میخوام کلتو بکنم..
از صدای کل کل ما توجه پسرا هم به ما جمع شد،کارن با یه لبخند غلیظ گفت
_بهار بابا اینو هر دفعه نبر عقده ای میشه میمونه رو دستمون..
روشا هم اداده داد
_ولی همچین ملس به بهار فرت و فرت میبازیا!!
_نمیبرمش که رسم مهمون نوازیمو نشون بدم وگرنه تا حالا صدبار برده بودمش
با یه پوزخند سپهر کش نگاش کردم
_اره باشه تو که راست میگی. نکن از این کارا عمو..
بعد از اینکه حسابی سپهر و اذیت کردیم دور هم نشستیم. هرکی شروع کرد با اون یکی حرف زدن و خندیدن اما من واقعا حس و حالشو نداشتم.
سرمو تکیه دادم به مبل و چشمامو بستم..سرم وحشتناک درد میکرد..دیگه عادت کرده بودم به این سردردای همیشگی..از جام پاشدم رفتم یه قرص بخورم..هرچی تو کیفمو گشتم پیداش نکردم.. مطمئن بودم که گذاشتمش تو کیفم..اما نبود.. برگشتم پیش بچه ها.
_وای سپهر..نمیدونم چرا گشنمه…
_وای بهار منم نمیدونم…
_من گشنمه!
_عزیزم نون رو میز هست پنیر و گوجه و خیار هم تو یخچال..هزار ماشاا تنتم که سالمه برو بخور کوفتت شه..
_مثل اینکه یادت رفته شام و ناهار مهمون توییم
_پس فکر کردی الان مهمون کی!؟خونه منه اینجا محض اطلاعت..
همون لحظه روشا کوسن رو مبل و پرت کرد تو سر سپهر
_پاشو بینم منم گشنمه..اسکروچ خسیس تویی..پاشو زود باش
خلاصه با بدبختی سپهر زنگ زد از بیرون برامون غذا اوردن..سر ناهار بود که یادم افتاد که سفرو به کارن بگم
_راستی کارن..
_کشمشم دم داره..اقا کارن..
_شب بود سیبیلاتو ندیدم!
_حالا که دیدی..برو پی درس و مشقت عمو جان
_کارن!
_جانم بهاری!؟
_یه هفته میخوایم کل شرکت بریم شمال
_اا..کی!؟
_تقریبا دو هفته دیگه
_چه خوب..اهورا شما هم بیاین..
_نه دیگه ما مزاحم نمیشیم
_وای چقد تو با ادبی پسر. نمیری الهی ..مرد حسابی میگم بیاین نمیگم میای یا نه..
_شرکت و که نمیتونم ول کنم..
_بابا مدیری شریکی، هیشکی نیس یعنی!
_شریک که فرداده
_من نمیدونم یه کاریش بکن..
_سعیمو میکنم چشم..
تقرییا اخر شب بود که برگشتیم خونه..منم بی توجه به کارن یه قرص خواب خوردم و خوابیدم.. اما مثل همیشه نزدیکای ۶ پاشدم..پیاده رفتم نون گرفتم و برگشتم..بعد از صبحانه بود که گوشیم زنگ خورد..کارن نبود.. رفته بود دنبال بچه ها که بیارتشون ناهار اینجا…
_بله!؟
_…
الو!؟
….
شماره رو نمیشناختم…یارو هم که حرف نمیزد…قطع کردم..رفتم تو حیاط و شروع کردم به گلها اب دادن…
دم ظهر بود که بچه ها اومدن سپهر و روشا که پایه ثابت بودن..اهورا و فردادم اومدن..کارن اینا مشغول درست کردن جوجه شدن..منو روشا هم نشستیم تو حیاط..
_بهار!؟
_بله!؟
_به نظرت سپهر چه جور ادمیه!؟
_پسر خوبیه.. یعنی میشه گفت ایده آل.. خونه و کار و ماشین خوب..اخلاقشم که واقعاً خوبه..ندیدم یه نگاه بد به کسی بکنه..چطور!؟خبریه!؟
_امروز داشتیم میومدیم یه چیزایی میگفت که من براش فرق دارم و چه میدونم اینکه بهش جدی فکر کنم و از این حرفا
_و نظر تو!؟
_نمیدونم بهار..گیجم..احساس میکنم اونم واسه من فرق داره..
_پس مبارک باشه عروس خانم
بعدم با کلی حس خوب و لبخند محکم بغلش کردم.. بهم میومدن..حدس اینکه از هم خوششون میومد اصلا کار سختی نبود.. اونم واسه منی که خیلی وقته میشناسمشون..
ناهارو با شوخی های همیشگی کارن و سپهر خوردیم.. بعد از اینکه پسرا رو مجبور کردیم ظرفارو هم بشورن همه جلوی تی وی نشستیم و فیلم دیدیم..
_بهار!؟
_هوم!؟
_زهر مار. بگو جانم عزیز دلم..
چپ چپ نگاش کردم و سرمو تکون دادم که یعنی چی!؟
_باشه باشه.. همون هوم..منو سپهر میریم تا خونه سپهر و میایم..چیزی نمیخوای بیرون!؟
_نه مرسی.. مواظب خودتون باشین..
_چشم..
بعدم سریع با سپهر پاشدن و رفتن..حتما باز یه نقشه ای کشیدن برامون..من که مثل روز برام روشن بود، این دوتا هروقت تنهایی یه جا میرن قراره یه کاری بکنن.
اونا که رفتن فرداد با چشمای قرمز نگام کرد
_بهار جان!؟قرص سردردی چیزی داری!؟
_سرت درد گرفته!؟واللا من مسکنایی که دارم قوین اما استامینوفن هم دارم اگه میبینی فایده داره بدم!؟
_استامینوفن که نه از همون قویات بده که دیگه نمیتونم تحملش کنم..
_باشه الان میارم برات
رفتم از تو کشوی اتاقم قرص و برداشتم و با یه لیوان اب دادم بهش.
_مرسی.
_ببین برو بالا تو اتاق کارن بخواب، یکم این قرصه بد قلقه، بخوابی بهتره..
_چطور!؟
_یکم مفصلات درد میگیره اولش و گلوت ،ولی اگه بخوابی حتی نیم ساعت بهتره..
_باشه مرسی
_اتاق دومی روبروی پله ها اتاق کارنه راحت باش
_ممنون
فرداد که رفت روشا با اخم نگام کرد
_چی شده!؟
_صد دفعه نمیگیم این کوفتیارو نخور!؟میدونی که چقد عوارض داره،همین مونده قلبتم مثل اون یارو شه..یادته که عوارض همین کوفتیا بود.. خیلی قلبت سالمه اخه، نفستم که اصلا نمیگیره،معدتم که دیگه نگم،ماشاا نیس که خیلی سالمی اینارم بخور سالم تر بشی..
_میگی چیکار کنم!؟اینارو نخورم از اینی که هستم هم بدتر میشم…کارن کم بود تو هم شروع کردی!؟
_د اخه احمق، بیشعور مگه واسه خودمون میگیم!؟واسه توی الاغی میگیم که اگه چیزیت بشه ما هم مریض میشیم..
اومدم جوابشو بدم که گوشیم زنگ خورد..بازم همون شماره
_الو..
_…
_الوو..
_بهار!؟
با شنیدن صداش یخ کردم..اون ۴سال تو یه ثانیه از جلوی چشمام گذشت..شب تولدش… اون حرفا..همه تو سرم میپیچید…
_بهار!؟هستی!؟
_اشتباه گرفتین..
بعدم گوشیو قطع کردم. روشا داشت با موبایلش حرف میزد.. اهورا هم با تعجب به من نگاه میکرد..
_بهار!؟خوبی!؟
_آ..ار..اره اره.. خوبم..
_رنگت خیلی پریده..
_نه نه خوبم چیزی نیست..
بعدم از جام پاشدم..گیج بودم.. گنگ و پر از سوال..
“_تو مال منی بهار..به دنیا نمیدمت..زودتر باید مال من شی..
_تو که میدونی..
_اره.. میدونم..هنوز امادگی نداری..هنوز فقط کارنه که میتونه بغلت کنه..اونوقت منی که اینهمه دوست دارم حتی دستم که میگیرم میترسی.. میلرزی..ازم فرار میکنی..
_من که همه چیو برات گفتم..
دانلود رمان بهار
_ولش کن بهار کشش نده..صبر میکنم..تا خوب شی..تا ازم نترسی..”
_بهار!؟بهار!؟
با گیجی روشارو نگاه کردم..
_خوبی!؟چیشده!؟
_هی..هیچی..خوبم میخوام برم تو حیاط یکم هوا بخورم..
بعدم بی توجه به نگاه های متعجب اهورا و روشا رفتم تو حیاط..
بعد از ۳سال زنگ زده بود که چی بگه!؟مگه همه چی تموم نشد!؟پس چرا بازم زنگ زد!؟

اهورا
شخصیت بهار برام جالب بود.. جالب و مرموز..تو سمینار که دیدمش کلی تعجب کردم..سنی نداشت..یعنی واسه اونهمه تعریفی که شنیده بودم ازش سنی نداشت..یادمه ششنیده بودم که شرکت کارن و دوتا مهندس عالی تاسیس کردن که شعبه ی اصلیش اصلا تو ایران نیست..همه میگفتن انقدر این دو تا مهندس حالیشونه که خدا میدونه..وقتی عکس پروژه هاشونو دیدم دهنم باز مونده بود.. فکر میکردم حتما باید سنشون زیاد باشه با اینهمه تجربه و مهارت.. اما وقتی فهمیدم که بهار یکی از همون دو تا مهندسه کلی تعجب کردم.. وقتی رفتم جلو و بهش تبریک گفتم از دیدن نگاش که سرد و یخی بود تعجب کردم..با خودم گفتم از اون دختراس که از بالا به همه نگاه میکنه..یه جورایی ازش بدم اومد..
اونروز که تو جلسه ی افتاب با کلی مهارت راجع به نقشه توضیح داد فهمیدم واقعا حالیشه…یه جورایی برام جالب بود که از زندگیش سر در بیارم..تو راه که از کارن پرسیدم و فهمیدم کیه بازم متعجب شدم.. به جرأت میتونم بگم اونشب یکی از بهترین شبا بود برام.. کارن خیلی خونگرم بود همه ی اکیپشون همینطور بودن..اما حدس میزدم یه چیزی بین بهار و کارن باشه..اونجوری که همدیگر رو بغل کردن و کارن با عشق و نگرانی نگاش میکرد، هر کس دیگه هم بود همین فکرو میکرد..تازه تو کوه بود که فهمیدم خواهر برادرن..نمیدونم چجوری اما بودن دیگه..بهار همیشه ساکت بود.. فقط نگاه میکرد و گه گاهی هم یه لبخند محو می زد..خونه ی سپهر که فهمیدم قلب هردوشون مریضه یه چیزی تو دلم تکون خورد.. نگران شده بودم.. بی دلیل بود..اما نگران بودم..موقع بازی با سپهر وقتی میخندید و کری می خوند حسابی تعجب کرده بودم.. اون از رانندگی فوق‌العاده اش و اینم از بازی که بازم سپهرو برد..چیزی که واسم عجیب بود این بود که همه یه جورایی مراقبش بودن….
اما الان.. وقتی یکهو رنگش پرید.. وقتی حواسش به هیچجا و هیچکس نبود..تو نگاش یه چیزی بود..نمیدونم ترس، نفرت،سوال..اما چشاش دیگه شیشه ای نبود..
روشا با نگرانی به رفتنش نگاه میکرد و زیر لب یه چیزایی میگفت
_اهورا!؟این چش شد یهو!؟
_نمیدونم. موبایلش زنگ خورد تا گوشیو جواب داد اینجوری شد..
روشا یکم دورو ورشو نگاه کرد و موبایل بهار و برداشت..
_یعنی این کیه!؟ خیلی عجیبه..
_گفت اشتباه گرفتی و قطع کرد
_پس چش شد یهویی..نکنه حالش بد شده..
بعدم بی توجه به من سریع از در رفت بیرون.. منم پشت سرش تا دم در رفتم..
_بهاری!؟خوبی!؟
_ها!؟..اره اره خوبم سرم یکم درد میکنه فقط
_برو یکم بخواب
_میدونی که.. ترجیح میدم نخوابم..تا اینکه بخوابم و بدتر شم..نگران نباش.. خوب میشه..
_چیزی میخوای برات بیارم!؟
_نه.. مرسی..برو تو اهورا تنهاس زشته..
_مگه غریبس!؟
بهار
از هجوم اونهمه خاطره سرم در مرض انفجار بود.. کارن و سپهر که برگشتن سعی کردم عادی باشم..اما روشا با نگرانی یکسره به من نگاه میکرد..
دیگه تو شرکت کاری نداشتم..یه هفته از اونروزی که زنگ زد میگذره..دیگه زنگ نزد..اما حال من خوب نبود.. این یه هفته همش با حضور اهورا و فرداد و سپهر و روشا گذشت..شده بودن یه جمع ثابت و همیشگی..اهورا واسه رسیدگی به یکی از پروژه ها از شرکت رفته بود بیرون با ماشین
_الو!؟کارن!؟
_جانم بهارم!؟
_خوبی!؟
_خوبم خواهرم..
_من دارم میرم خونه تو هم بیا.. شب قرار بود شام بچه ها بیان پیش ما..دیر نکنی..
_پیاده!؟بزار من بیام ببرمت خونه
_نه یکم راه برم بد نیست..
_مراقب خودت باش تا رسیدی خونه رنگ بزن خبر بده..
_باشه.فعلا

از در شرکت اومدم بیرون و هدفون گذاشتم تو گوشم..
wanna take you somewhere so you know I care
میخوام ببرمت یه جایی،تا بدونی اهمیت میدم
But it’s so cold and I don’t know where
ولی خیلی سرده و نمیدونم کجا
I brought you daffodils in a pretty string
برات نرگس میارم با یه روبان خوشگل
But they won’t flower like they did last spring
ولی مثل بهار گذشته گل نمیدن
And I wanna kiss you, make you feel alright
و میخوام ببوسمت، باعث شم حالت خوب بشه
I’m just so tired to share my nights
فقط خیلی خسته تر از اونم که واست از شبهام بگم
I wanna cry and I wanna love
میخوام گریه کنم و میخوام عشق بورزم
But all my tears have been used up
ولی همه اشکهام مصرف شده اند
On another love, another love
واسه یه عشق دیگه، یه عشق دیگه
All my tears have been used up
همه اشکهام ریخته شده اند
On another love, another love
واسه یه عشق دیگه، یه عشق دیگه
All my tears have been used up
همه اشکهام ریخته شده اند
On another love, another love
واسه یه عشق دیگه، یه عشق دیگه
All my tears have been used up
همه اشکهام ریخته شده اند
And if somebody hurts you, I wanna fight
و اگه کسی اذیتت کنه میخوام دعوا کنم
But my hands been broken, one too many times
ولی دستهام خیلی شکسته شدن
So I’ll use my voice, I’ll be so f*cking/damn rude
پس از صدام استفاده میکنم، خیلی هم بی ادب خواهم بود
Words they always win, but I know I’ll lose
کلمات همیشه برنده میشن، ولی من میدونم که میبازم
And I’d sing a song, that’d be just ours
و یه آهنگ میخوانم، که فقط مال ما خواهد بود
But I sang ‘em all to another heart
ولی همشو برای یه قلب دیگه میخونم
And I wanna cry I wanna learn to love
و میخوام گریه کنم میخوام یاد بگیرم عشق بورزم
But all my tears have been used up
ولی همه اشکهام مصرف شده اند
On another love, another love
واسه یه عشق دیگه، یه عشق دیگه
All my tears have been used up
همه اشکهام ریخته شده اند
On another love, another love
واسه یه عشق دیگه، یه عشق دیگه
All my tears have been used up
همه اشکهام ریخته شده اند
On another love, another love
واسه یه عشق دیگه، یه عشق دیگه
All my tears have been used up
همه اشکهام ریخته شده اند
I wanna sing a song, that’d be just ours
و یه آهنگ میخوانم، که فقط مال ما خواهد بود
But I sang ‘em all to another heart
ولی همشو برای یه قلب دیگه میخونم
And I wanna cry, I wanna fall in love
و میخوام گریه کنم، میخوام عاشق شم
But all my tears have been used up
ولی همه اشکهام مصرف شده اند
On another love, another love
واسه یه عشق دیگه، یه عشق دیگه
All my tears have been used up
همه اشکهام ریخته شده اند
On another love, another love
دانلود رمان بهار
واسه یه عشق دیگه، یه عشق دیگه
All my tears have been used up
همه اشکهام ریخته شده اند
On another love, another love
واسه یه عشق دیگه، یه عشق دیگه
All my tears have been used up
همه اشکهام ریخته شده اند
(tom odell_another love) (توصیه میکنم گوش کنین)
ای اهنگ حرف دلم بود..میخواستم گریه کنم..بازم عاشق بشم.. اما همه ی این کارارو واسه یه عشق قدیمی انجام داده بودم.. چند سالی میشد که دیگه احساسی نداشتم.. به هیچ کس… حتی خودم…زندگیم پر بود از روزمرگی..امروزم مثل دیروزم.دیروزم مثل فردا و فرداهای بعد از اون…
_بهار!؟…
با شنیدن اون صدا ناخوداگاه برگشتم به چند سال پیش
“_بهار!؟میشه… چیزه..میشه شام دعوتت کنم بیرون.!؟یعنی.. ام…خوشحال میشم دعوتمو قبول کنی..
_…
_ساعت ۸ دم رستوران همیشگی منتظرم…”
“_بهار!؟
_yeep?!
_بهاری!؟
_بلیم!؟
_بهارم!؟
_جانم!؟
دانلود رمان بهار
_خیلی خوشحالم که دوست دارم.. تو یه فرشته ای… یه فرشته که خدا واسه من فرستاده..”
_بهار!؟میشه حرف بزنیم!؟
فقط نگاش کردم..همونی بود که یه روزی هرکاری واسش میکردم…میخواستم همیشه باهاش بمونم..همه چیو میدونست..از اون روزا خبر داشت…از اون یه هفته خبر داشت..میدونست بعد از اون یه هفته دیگه نشدم اون دختر بچه ی سالم..اما..با همه ی اون دونستنا..با همه ی اون دردایی که کشیدم و دید..چیکار کرد!؟مرهم زخمام نشد..شد نمک..شد نمک و بدترم کرد…بی اعتمادم کرد به همه ی دنیا و ادماش..هرچی تو اون چندسال رشته بودم پنبه کرد…جایی که فکر میکردم زندگی داره بهم عمیق لبخند میزنه و میگه لذت ببر دیگه بسه..گند زد.. به همه ی باورام..به همه ی اعتماد و ارزوهایی که جون گرفته بود..
دیگه با دیدنش قلبم نمیلرزید..دیگه با دیدنش دست و پام و گم نمیکردم… دیگه نمیترسیدم که اگه تو اون چشمای من عاشقش زل برنم اختیارمو از دست بدم..دیگه نمیترسیدم با گرفتن اون دستای همیشه محکم اختیار دلم و نداشته باشم..
چیکار کردی با بهار!؟برات فرشته بودمو بال پروازمو شکستی!؟دوسم داشتیو خودتو اضافه کردی به دردام!؟همیشگیت بودم و بدتر از غریبه ها شدی برام!؟
چرا دیگه نگاهات تا مغز و استخونم نفوذ نمیکنه!؟چرا به جای اینکه مثل قبلاً با نگاه و صدات گرمم بشه حس میکنم تو قطب شمال وایسادم!؟
_بهار دارم میمیرم بی تو…چرا اینجوری شد!؟
_مشرقی..
_چی!
مشرقی هستم..واسه غریبه ها مشرقیم..
_بهار..اشتباه بزرگی کردم..تویی که از همه چی برام با ارزشتر بودیو بد اذیت کردم..همش اون شب جلوی چشامه..همش حرفات تو سرمه..همش جسم بیهوشت تو مغزمه..بریم یه جا حرف بزنیم!؟
_مگه حرفیم مونده!؟چیزایی که دیدم..چیزایی که شنیدم.. مگه گذاشت حرفی بینمون بمونه!؟
_بهار.. اینجوری نباش..سرد و یخی نباش..با هرکیم سرد بودی با من نبودی..واسه من چشمات برق میزد.
_اونی که تو چند سال پیش دیدی همون شب مرد.. همون شب که تورو دید و بیهوش شد مرد..اینی که جلوته..اینی که چشماش به قول تو سرده..دیگه اونی نیس که میشناختیش..تنها چیزی که بین من و اون مشترکه یه مشت خاطره اس..که نه پاک میشه نه فراموش..دیر اومدی..دیر فهمیدی..خدا حافظ
بی توجه به اون حجم گرم و من عاشق قدیمی که یه روزی ارزو میکردم خوب شم تا بغلش کنم..تا دستشو بگیرم و برم به همه بگم اینه ها…!همونی که به خاطرش خوب شدم..همونی که به خاطرش همه کار میکنم…،از اونجا رفتم..رفتم و حتی نگاه نکردم به پشت سرم..مثل همون موقع که بیصدا رفتم و بیصداتر شکستم..
نمیدونم کی رسیدم خونه حتی..انقدر تو فکر بودم که حتی نفهمیدم اون راه طولانیو بدون تاکسی اومدم..مهم هم نبود..وقتی رسیدم هوا تاریک شده بود..درو باز کردم رفتم تو که دیدم کارن داره دور خودش میچرخه، با صدای در با اخم برگشت سمتم
_معلوم هست کجایی!؟دو ساعته حتی اون موبایله کوفتیتم جواب… بهار!؟خوبی!؟چرا رنگ و روت پریده!؟
_خوبم..خسته شدم..ببخش نگرانت کردم.
_منو نگا کن ببینم..چت شده!؟این چه حال و روزیه!؟
_خوبم..باور کن..بچه ها هنوز نیومدن!؟
_بهار..!
_کارن، خوبم.!ول کن!
_لباستو عوض کن پس حالا که خوبی..میریم خونه اهورا..
_پس چرا..
_لباستو عوض کن بریم..
میدونستم ناراحته..از اینکه نمیگم چی شده..اما چی میگفتم!؟بالاخره که چی!؟تا کی کارن باید حواسش باشه کسی یا چیزی ناراحتم نکنه..یه تیشرت سه دکمه ی سورمه ای پوشیدم با یه شلوار جین نستا برمودا..حوصله ارایش کردن نداشتم.. فقط مثل همیشه عطر زدم..یه پانچوی مشکی پوشیدم و یه شال مشکی سرم کردم و رفتم از در بیرون..سوار ماشین شدم کارنم بی هیچ حرفی گاز داد. انقدر فکرم پر از صدا بود که خدا میدونه..رسیدیم و کارن ماشینو پارک کرد.از شانس فوق‌العاده خوب امروزم اسانسور خراب بودکارن پوفی کرد
_کارن بیا باید با پله بریم..اروم میریم
_نمیخواد بیا برگردیم خونه.
_کارن زشته اروم اروم میریم.
از پله ها رفتیم بالا همه ی شیش طبقه رو..به طبقه ششم که رسیدیم دیگه نای وایسادنم نداشتیم..قلب مریض..نفسی که بگیر نگیر داشت..من چقد احمق بودم که با اینهمه درد و مرض منتظر بودم بمونه باهام..
کارن زنگ و زد.. اهورا درو باز کرد و با دیدنمون اول تعجب کرد..بعد سریع مارو برد تو و روبه فرداد گفت
_بپر دوتا لیوان اب بیار فرداد
خودشم پنجره هارو باز کرد..روشا و سپهر هنوز نیومده بودن..نشستیم رو مبل و بعد از اینکه اب و خوردیمو نفسمون جا اومد از اهورا و فرداد تشکر کردیم..
اهورا
درو که باز کردم و کارن و بهار و با اون رنگ و رو دیدم ترسیدم..نمیدونم چرا هر بار با دیدن حال و روز بهار که بدتر میشد یه چیزی تو قلبم درد میگرفت..از روز اولی که دیده بودمش لاغرتر شده بود نمیدونستم چشه..اما حال و روزش اذیتم میکرد..ازارم میداد و حتی کاریم نمیتونستم بکنم..بهار که سرش درد میکرد رفت تو بالکن و نشست..سپهر و روشا هم اومده بودن.. همه نشسته بودیم دور هم اما نمیدونم چرا کسی تلاشی واسه شکوندن سکوت بینمون نمیکرد..کارن کلافه بود..سپهر اخم داشت و روشا پوست لبشو میجویید..
_کارن!؟
_چیه!؟
_نگرانشم..نمیخوام اینجوری ببینمش..چشه..
_میگه چیزیم نیس..اما مطمئنم یه مرگیش هست..من لعنتی وقتی یه چیزیش میشه میفهمم..اما اون هیچی نمیگه..دارم دیوونه میشم و نمیدونم چه غلطی باید بکنم..داره جلو چشمام اب میشه..من باید چیکار کنم!؟من با بهار باید چیکار کنم!؟
_کارن..
_چیه سپهر..
_بهار امروز چجوری برگشت خونه!؟با تو!؟
_نه.. به من زنگ زد گفت پیاده میرم تو هم بیا شب بچه ها میان.چطور!؟
_نمیدونم درست دیدم یا نه..اما داشتم از شرکت میومدم بیرون حس کردم ابان و دیدم..
یکهو کارن سرش و بلند کرد.. اخماش حسابی رفته بود تو هم..روشا با دهن باز سپهر و نگاه میکرد..من و فرداد هم کنجکاو به اونا..
_سپهر مطمئنی!؟
_چند روزی بود میدیدم یه ماشین دم شرکت وامیسه..امروز حس کردم ابان و دیدم پشت فرمونش..همون موقع هم گاز داد و سریع رفت.
_میدونستم..من لعنتی میدونستم یه چیزی داره میشه.. اون عوضی بهار و از کجا پیدا کرده!؟
_کار سختی نیس که..کافیه فهمیده باشه شعبه ی دیگه ی شرکت تو ایران کجاست..
_میکشمش..اون عوضیو میکشم..از کجا پیداش شد باز..اه اه اه..
بعد یهو اروم شد
_بهار و باید دورش کنم یه مدت از اینجا
روشا لبخندی زد
_پس فردا قراره بریم سفر..یادته که!؟۱۰روز شمال..
_هوم..اره راست میگی..بهتر.. اصلا دلم نمیخواد اون مرتیکه عوضی و ببینه..اصلا هم به روش نیارین که فهمیدیم.. عادی برخورد کنین ببینم چه گلی بریزم به سرم..
_حواسمون هست…
داشتم از فوضولی میمردم..به اون ابان نامی که میگفتن حساس شدم..دلم نمیخواست کسی بهار و اذیت کنه.
بهار
تو بالکن خونه ی اهورا نشسته بودم و چشمامو بسته بودم..شده بود کاره این چند روز که بشینم و به اون موقع ها فکر کنم..
“_خانم..بخدا کار من نبود..من اصلا اونجا نرفتم..من به اونا دست نزدم..
_خفه شو..مریم بهم گفت.. دیده رفتی تو اتاق من..تا دو روز که غذا نخوری میفهمی..مگه من نگفته بودم اگه کسی اومد تو اصلا نیا جلو!؟مگه نگفتم اگه دیدنت اون چرت و پرت هارو به کسی نگو!؟میخوای مظلوم نمایی کنی!؟دختره ی خراب..با این سنت همه ازت میترسن بدبخت..روانی..گمشو تو زیرزمین
_اما خانم..
_گمشو حرف نزن.. ”
“_سلام دخترم..چقد تو خوشگلی..بیا جلو ببینم..
_عزیز دلم بهار و ولش کن..بهار یکمی مشکل داره..دردسر واسه خودت نتراش..اول زندگی یه بچه ی مریضم ببری..
_چه مشکلی داره!؟چند سالشه!؟
_۹سالشه اما بلوغ زودرس داره..مامانش از دست این دق کرده..اینجوری نگاش نکن..
_خانم اجازه!؟اما بهار اصلا..
_ساکت شو کارن برو بازیتو کن..بدو پسر ”
“_مریم عروسکمو بده…
_دیگه مال منه..
_مریم..اونو بده مال منه..
_گفتم نمیدم..مگه بچه های دیوونه هم عروسک بازی میکنن!؟
_بده عروسکشو مریم..
_کارن خودش داد بهم..
_گفتم عروسکشو بده بهش تا بزور ازت نگرفتم..مگه نگفته بودم بهار و اذیت نکن!؟
_جفتتون دیوونه این..همینه هیشکی نمیبرتتون از اینجا..من که دارم میرم..با یه مامان و بابای مهربون..کلیم دوستم دارن..دلتونم بسوزه میگم کلی چیزای خوشگل تر بخرن واسم..”
_بهار!؟…بهار!؟
_بله!؟
_بیا تو دیگه.. _باشه..
از جام پاشدم کارنم منتظر من بود تا با هم بریم تو..بی اختیار محکم بغلش کردم..انقدر بودنش تو زندگیم برام با ارزش بود که هیچکس نمیتونست درک کنه..بیشتر از همه چیز و همه کس تو کل دنیا دوسش داشتم.رفیق روزای سختم بود.. یار همه ی دوران زندگیم بود..دوست..برادر..حامی..جای همه کس و تو زندگیم پر میکرد..این حجم گرم و دوسداشتنی که منو محکم تر از خودم بغل کرده بود تنها دارایی با ارزش زندگیم، کسی بود که حاضر بودم همه کار بکنم تا همیشه لبخند رو لبش باشه..
_کارن
_جانم
_میدونی دیگه!؟
_چیو!؟
_اینکه از خودم بیشتر دوست دارم!؟اینکه از همه ی دنیا برام مهمتری. اینکه بدون تو نمیتونم زنده بمونم
_تو چی!؟میدونی!؟
_چیو!؟
_اینکه من حرفاتو از چشمات میخونم!؟اینکه وقتی ذهنت درگیر میشه میفهمم!؟اینکه با یه نگاه حالتو میفهمم..اینکه تو برای من یه کتاب حفظ شده ای که با هر ورقش زندگی کردم..
_میدونم..
_خوبه..دیگه بیا بریم تو..
رفتیم تو و با بچه ها مشغول حرف و شوخی شدیم..شام خوردیم و فیلم دیدیم..اخر شبم برگشتیم خونه..میدونسستم کارن فهمیده یه چیزیم هست و اگه باهاش حرف نمیزدم حسابی ناراحت میشد..به محض اینکه لباسامونو عوض کردیم رفتم تو اتاقش
_کارن!؟
_جان!؟
_میدونم فهمیدی..میخوام خودم تعریف کنم
فقط نگام کرد و بعدم همونجور ساکت اومد نشست روبروم
_چند وقت بود گوشیم زنگ میخورد..یه شماره ی ناشناس.. بالاخره یه هفته پیش حرف زد..خودش بود..ابان بود..گفتم اشتباه گرفتین و قطع کردم..اما اومد دم شرکت..میگفت اشتباه کردم و چرا اینجوری شدی و از این حرفا..به حرفاش گوش نکردم..اما همش یاد اون موقع ها میوفتم دست خودم نیست..
_بهش فکر نکن حلش میکنم من..واسه سفر چیزی لازم نداری!؟به عمو رحمان زنگ زدی!؟
_اره..بهش گفتم با یه عالمه مهمون داریم میایم..کلی هم خوشحال شد..
_خوبه..بیا بخوابیم..
_من برم پس تو بخواب
_حرف نزن.. همینجا میخوابی.. میخوام به یاد بچگیامون برات قصه بگم..
با یاد اوری اون روزا یه لبخند عمیق زدم و دراز کشیدم
“_بهار تو که هنوز بیداری..الان خانوم میاد دعوات میکنه باز
_خواب بد دیدم..دیگه خوابم نمیبره..
_گریه نکن.. میخوای برات قصه بگم!؟
_نه..اونوقت هردوتامونو دعوا میکنه..
_بیا سرتو بزار این جا بغل دست من اروم میگم که بیدار نشه..یکی بود یکی نبود…”
“_کارن!؟
_بله!؟
دانلود رمان بهار
_میشه امشبم قصه بگی برام!؟
_بازم خوابت نمیبره!؟
_نه..تو که قصه میگی نمیدونم چی میشه خوابم میبره..
_بیا مثل دیشب بغل دستم تا بگم..”
_به چی فکر میکنی!؟
_به اینکه دیگه اگه قصه بگی کسی بیدار نمیشه تا دعوامون کنه، بگه تا دوروز از غذا خوردن خبری نیست،به اینکه با خیال راحت میتونم به قصه ات گوش کنم..
_اره.ولی میدونی..یه وقتایی..وقتی به اون موقع ها فکر می کنم می بینم اگه من و تو رو نمیدادن به خانم، اگه تو وضعیت بدی نداشتی هیچ‌وقت همدیگرو پیدا نمیکردیم..من هیچ‌وقت واسه دفاع از توسعی نمیکردم از جام پاشم تا بخوای بهم تکیه کنی،هیچ‌وقت نفهمیدم چرا با دیدن تویی که اونقدر مریض و گوشه گیر بودی نتونستم بازم بیتفاوت باشم و فقط به این فکر کنم که چرا من و دادن به خانم..تو اون چند ماه با هیشکی حرف نمیزدم و دوست نمیشدم اما از همون روزی که تو اومدی دلم میخواست باهات دوست بشم..انقدر حالت بد بود که مییخواستم هرکاری میتونم برای خوب شدنت بکنم..الان که فکر میکنم میبینم خیلی عجیبه.. مگه من اونموقع چند سالم بود!؟یه پسر بچه ی ده ساله که مادر و پدری نداشت و ولش کرده بودن..مگه یه بچه تو اون سن چقد میفهمه که بخواد حال یکی دیگرم خوب کنه!؟به خاطر اینکه حال تورو خوب کنم اول باید خودم خوب میشدم..واقعا فکر میکنم خواست خدا بود که من به اون سرعت خودمو جمع و جور کنم تا بتونم ازت حمایت کنم..هیچ دلیل دیگه ایم نمیتونه داشته باشه..حس میکردم تو همون خواهر کوچولویی هستی که همیشه تو خواب و رویا از خدا میخواستم..همینم باعث میشد خیلی دوست داشته باشم…
_اگه تو اون روزا نبودی، تا مراقبم باشی..تا به درد و دلام گوش کنی،یا حتی اگه از اونجا میرفتی و دیگه نمیدیدمت،دیگه نبودی هیچ‌وقت خوب نمیشدم..اینی که جلوته و یکم مریضه اگه تو رو نداشت تا الان زنده نمیموند..
_هییسس.دیگه چشماتو ببند تا برات قصه بگم..
چشمامو بستم و به قصه ای که میگفت گوش دادم.. وجودش ارامشم بود.. خدارو اگه هزار بارم واسه دادن این فرشته شکر کنم کمه..خیلی کمه…
نزدیکای صبح بود که از خواب پاشدم..کم خوابیده بودم اما بدون کابووس خوابیده بودم..یه دوش گرفتم و میز صبحونه رو چیدم تا کارن بیدار بشه..یه فکری این چند وقته مدام تو سرم وول میخورد که بیشتر از همه چی عذابم میداد..اگه کارن عاشق میشد..اگه نمیتونست دیگه مثل الان باشه..چجوری میخواستم دووم بیارم!؟مگه کسی قبول میکنه یه دختر یه سره تو بغل شوهرش باشه..وقتی مریضه،وقتی بیخوابه،وقتی از همه دنیا خستس،حالا هرچقدرم که ما خواهر و برادر باشیم..من خیلی به کارن وابسته بودم و هستم.همیشه..کارن واقعا کسی بود که هر دختری ارزوشو داشت..به موقعش با جذبه به وقتش پر از شیطنت،تحصیل کرده..خونه ماشین کار و اخلاق و خلاصه هرچیزی که از یه ایده آل میاد تو ذهن یه دختر..نگاه های دخترا رو به کارن میدیدم..افتخار میکردم که برادرمه..خوشحال میشدم اگه تشکیل خونواده بده..ولی نمیتونستم خودمو بعدش تصور کنم..بدون حضور دائمی کارن منی وجود نداشت…
_به چی فکر میکنی بهاری که منو نمیبینی
_صبحت بخیر عزیزتر از جان بهار
_صبح توام به خیر همه کس کارن،نگفتیا، به چی فکر میکردی!؟
_چیز مهمی نیست
_بهار!
_باور کن
_تو چشمام نگاه کن بگو مهم نیست
میدونست وقتی نگاش میکنم دروغ نمیگم..
_مهمه
_میشنوم..
بی اختیار تند تند شروع کردم به حرفایی که خودمم نمیفهمیدم
_داشتم به این فکر میکردم که..چیزه..خب یعنی میدونی خوشحال میشما ولی..خب اخه نمیتونم تصور کنم..اخه تا حالا حتی بهش فکرم نمیکردم…خب یعنی از اینکه اون اتفاق بیوفته واقعا از ته دلم خوشحال میشم ولی اگه..
_بهار!
نگاش کردم
_اروم باش.. یواش یواش بگو ببینم چی تو کلت میگذره..من که هیچی نفهمیدم..اروم باش
_خب ببین داشتم فکر میکردم اگه تو عاشق بشی..ازدواج کنی و بچه دار بشی..دیگه مثل الان نمیتونی همیشه پیشم باشی..خب من خیلی خوشحال میشم اگه بچه ی تورو ببینم ولی نمیتونم خودمو اون موقع تصور کنم..من خیلی به تو وابستم و اگه تو دیگه تنها نباشی نمیدونم چی سرم میاد..
_بهار جدی که نمیگی اینارو!؟
_اتفاقا کاملا جدی گفتم
_اولن که من هیچ‌وقت، بازم میگم،هیچ‌وقت تورو تنها نمیذارم..دوما هرکی منو بخواد باید اینو قبول کنه که وقت من بیشترش مال تو و متعلق به توست..دوما من قرار نیست تشکیل خونواده بدم..
_یعنی چی!؟
_یعنی همین..یعنی من وقتی نمیتونم پدر بشم تشکیل خونواده هم نمیدم..
_نمیفهمم..پدر نمیشی یعنی چی!؟
همونجوری که داشت صبحونه میخورد خونسرد منی و که با دهن گشاد نگاش میکردمو نگاه کرد
_ساده اس..آنا رو یادته!؟همونی که میخواستیم ازدواج کنیم!؟
_اره،همون دختر روسه که عاشقت بود..
_اره همون..خب ببین ما تو این یه سال که تو نبودی ما باهم زندگی میکردیم دیگه یادته که بهت گفته بودم..
_اره..
_خب ببین ما تقریبا ازدواج کرده بودیم..واسه اینکه راحت باشیم تا این یه سال بگذره و مراسم بگیریم..
_خب!؟
_تو این یه سال فهمیدیم که بچه دار نمیشیم..مشکل هم از من بود..
_چی!؟شوخی میکنی!؟
_نه جدیم.
_ولی اخه..نمیفهمم.. پس چرا هیچی نگفتی!؟
از صبح با شنیدن حرفای کارن انگار هنوز تو شوکم..دردناک تر از اینم مگه میشد!؟خدایا!؟میشه یه خواهشی ازت کنم!؟خدایا..خودت که میدونی..خودت که از دل فرشته ات با خبری!؟میشه دروغ باشه!؟میشه حقیقت نداشته باشه!؟
“_بهار.. وقتی بزرگ شدیم بیا یه عالمه بچه دار شیم..تو بشی عمه ی بچه های من..من بشم دایی بچه های تو..یه عالمه بچه که هرکاری واسه ی ما نکردن ما واسه بچه هامون بکنیم.. یه عالمه بچه که از سر کولمون برن بالا و ما کیف کنیم..من هیچ‌وقت مثل بابا و مامانمون نمیشم..هر اتفاقی بیوفته بچمو نمیدم به یکی دیگه..تنهاش نمیزارم..همه جا حواسم بهش هست..باهاش بازی میکنم..میبرمش پارک..میبرمش شهر بازی..براش از اون بستنی درازا میخرم…..راستی بهار!؟ به نظرت اون بستنیا خوشمزه اس!؟به نظرت شهربازی خوش میگذره!؟یا مثلا پارک!؟
_نمیدونم! فکر کنم..اخه همه ی بچه هایی که تو پارکن میخندن..اونایی که بستنی میخورن هم میخندن..اگه بد بود که اونا اونقدر خوشحال نبودن!؟نه!؟
_اره راست میگی..تازه من خودم شنیدم اون دفعه تو خیابون بابای یکی داشت بهش میگفت اگه بچهی خوبی باشی هم برات بستنی میخرم هم میبرمت پارک..!”
قلبم درد میکرد..طاقت نداشتم که کارن به ارزوش نرسه..نمیتونستم تحمل کنم..
_بهار! من و سپهر و محراب میریم واسه فردا خرید
_چه خبره فردا!؟
_میریم شمال دیگه!!
_اهان اره برو..
_تو چیزی لازم نداری!؟
_نه عزیزم. مراقب خودت باش.
_باشه..راستی من با ماشین سپهر میرما..پیاده برنگردی!؟کلید تو کشوی میزمه..
_باشه.
_فعلاً
سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم..داشتم روی یه نقشه کار میکردم که تلفن زنگ خورد..
_جانم!؟
_بهار جان یه خانمی اومدن به اسم کاشف..
_کاشف!؟
_میگن تلفنی صحبت کرده بودن باهات..
_اها..اره اره..بفرستش تو..یه شربتی چیزیم بیار بعدش..
_باشه چشم
_مرسی عزیزم..
چند تا ضربه به در خورد و در باز شد.. یه دختر حدودا ۲۵ ساله اومد تو..قد بلند…چشمای رنگی..لبخند مهربون..گونه های نسبتا برجسته..خوش هیکل و لوند..از جام پاشدم..
_خوش اومدی عزیزم.. بشین لطفا
_ممنون..
رفتم روبروش و روی مبل نشستم..
_خب..خوشحالم که میبینمت..
_منم همینطور..
_پشت تلفن که دقیق نگفتی جریان چیه..الان میشنوم عزیزم
_ خب راستش من دوتا کار داشتم با شما..اگه قبول کنین..
_چه کمکی از دستم برمیاد!؟
_خب راستش من تنهام..یعنی تقریبا یه ساله که تنها زندگی میکنم..پدرم فوت شده و مادرم هم ازدواج کرده..پدرم به جز من بچه ی دیگه ای نداشت و بعد از مرگش همه ی ثروتش رسید به من..اینارو گفتم که برسم به اینجا….راستش تا الان مشغول تحصیل بودم..اینه که اون ثروت دستنخورده مونده تو بانک..اما الان میخوام یه جا سرمایه گذاری کنم..راستش من رشتم ربطی به اینکار نداشت..هنر خوندم اما خب بر حسب شغل پدری یه چیزایی سر در میارم..میخواستم اگه میشه تو شرکت شما سرمایه گذاری کنم..
_اما این شرکت در حال حاضر سرمایه گذار نیاز نداره.. یعنی سرمایه گذارش من و مهندس فرهانیم..خودمونم اینجارو تاسیس کردیم و اداره میکنیم
_میدونم.. راجع به این شرکت تحقیق کردم..خب راستش یه سری پروژه های بزرگ هست که شرکت پدرم قبل ازفوتش روش کار میکرد..اما بعد از مرگ و تعطیلی شرکت ادامه داده نشد..چون زمینا به اسم پدرم بوده و اون پروژه ها رو تنهایی اداره میکرد الان یه جورایی مال منه..اما خب من نه از این کار مثل شما سر در میارم نه مثل شما به چم و خم این کار وارد… تا جایی هم که فهمیدم شرکت شما جزو بهترین های بین المللی هسشتش و خب یه جورایی دلم میخواد با شما کار کنم..
_که اینطور.. خب پیشنهاد جالبیه اما من تنهایی تصمیم نمیگیرم..بزار نظرمهندس هم بپرسم خبرشو میدم بهت..
_ممنون میشم..اما راستش از اون مهم تر یه چیز دیگه اس..خب یه خونه ای هست که خونه ی پدری پدرمه..اما چون چندین سال هستش که کسی اونجا زندگی نمیکنه و از طرفی خیلیم قدیمیه وضع جالبی نداره..میخوام اونجارو بازسازی کنم..یکی دیگه هم اینکه..من یه زمینی توی شمال خریدم..یه زمین ساحلی و میخوام اونجارو بسازم..یه طرحی هم تو ذهنم هست اما همونطور که گفتم مثل شما وارد نیستم.. میخوام زحمت اونم بکشین..
_این دوتا مشکلی نیست..خوشحال میشم اتفاقا….از اون خونه و زمین عکسی چیزی نداری!؟
_از خونه دارم اما از زمین نه..اما تا دوروز دیگه میرم شمال..میتونم عکس بگیرم..
_خب راستش ما هم یه ۱۰ روزی میریم شمال اگه میخوای میتونی زنگ بزنی تا خودمون بیایم هم زمینو ببینیم هم تو همونجا طرحی و که تو ذهنته بگی..
دانلود رمان بهار
_خیلی هم خوبه..چی از این بهتر..پس شماره ی موبایلتونو بدین که هماهنگ کنیم با هم..اگرم مشکلی نباشه همین الان قرارداد و ببندیم..
اسمش نگار کاشف بود..خیلیم خونگرم و دوسداشتنی..حسابی به دلم نشست..قرار داد و بستیم و قرار شد شمال علاوه بر کار اون زمین حتما همدیگرو ببینیم…اخر تایم کاری بود و منم حسابی خسته..وسایلمو جمع کردمو از شرکت اومدم بیرون..تقریبا همه رفته بودن.. قرار بود فردا صبح همه راس ساعت ۹ سر جاده باشن..
از شرکت اومدم بیرون که بازم دیدمش..با دیدنم همون لبخند بهار قدیمی کش و زد و اومد جلو..
_خسته نباشی بهار
_چی میخوای!؟
_میخوام با هم حرف بزنیم
_شوخیت گرفته!؟من با تو هیچ حرفی ندارم..دیگه هم نمیخوام ببینمت..هیچوقت..تکرار میکنم..هیچوقت…
_اما باید حرف بزنیم..به حرمت اون چندسالی که با هم بودیم
_اولا که بایدی نداره..دوما کدوم حرمت!؟ها!؟از چی حرف میزنی!؟یادت رفته چیکار کردی لعنتی!؟اره!؟اول که تو اون وضع دیدمت بعدشم که به بهونه ی معذرت خواهی یادته چه غلطی کردی!؟ یادته یا یادت بیارم!؟یادته از ترس چه حالی داشتم!؟یادته!؟ از چه حرمتی حرف میزنی بیشعور خودخواه!؟ به چه زبونی بگم!؟نمیخوام ببینمت!؟وقتی میبینمت حالم بد میشه از خودم بدم میاد..از تو بدم میاد از هرچی مرد و نامرده دروغ گو و خیانت کاره بدم میاد…چرا دست از سرم برنمیداری!؟مگه همینو نمیخواستی’!؟مگه اون کارارو نکردی که منو بشکنی!؟که منو از زندگیت بیرون کنی!؟خب من که رفتم..شخصیت و غرورم هم که خورد شد..پس دیگه چی میخوای از جونم!؟ها!؟
_بهار اروم باش داد نزن..
_به من نگو اروم باش.. اسم منو صدا نکن لعنتی..فقط ولم کن..فکر کردی من اسباب بازیتم!؟که هرغلطی میخوای بکنی بعد چند سال برگردی و از چیزی که وجود نداره حرف بزنی!؟تو درک و منطق داری!؟میدونی غرور چیه!؟میدونی احساس چیه!؟میتونی خودتو بزاری جای من!؟تو اون لحظه ها!؟میتونی درک کنی با قلب و روح و فکرم چیکار کردی!؟منی که تازه داشتم احساس میکردم حاضرم به خاطر تو ادم بیشعور هرکاری بکنم!؟منی که تازه داشتم حس میکردم میتونم یکیو دوست داشته باشم!؟
_بهار باشه..هرچی تو بگی.. بعدا حرف میزنیم..داد نزن..
دیگه صبر نکردم بی توجه بهش رفتم سمت ماشین و سریع از اونجا دور شدم..
انقدر با سرعت رانندگی میکردم که مسیر نیم ساعته رو تو ده دقیقه رفتم..مگه ادم انقدر بی منطق و خودخواه میشه!؟چرا ادما اینجورین!؟چرا فکر میکنن با یه ابراز پشیمونی همه چی درست میشه!؟همه چی از یادم میره!؟چرا فکر میکنن به همین سادگیه همه چی به همین سادگیه’!؟
دانلود رمان بهار
کاشکی بود..
تا رفتم خونه رفتم زیر دوش اب سرد..تا شاید یکم اعصابم اروم بشه…
“_الو!؟آبان!؟
_بله!؟
_خوبی!؟صدات چرا گرفته!؟
_سرما خوردم.. خوبی تو!؟
_بد نیستم..دیدم نیومدی امروز نگرانت شدم..برو استراحت کن..
_باشه..مرسی..”
“_کارن!؟
_جونش!؟
_واسه آبان سوپ درست کردم صبح زنگ زدم سرما خورده بود..میبری منو اونجا اینوبدم بهش..
_اره..حاضر شو بریم…

_بهار من دیگه بالا نمیام زود بیا..
“_آبان چرا به بهار راستشو نمیگی!؟
_گفتم که یهو نمیگم بهش..یه مدت که ببینه میپیچونمش خودش میفهمه کم کم..
_حالا امروز باهاش حرف زدی!؟
_اره گفتم سرما خوردم..بیا اینجا ببینم..دلبری نکن سپیده..یه کاری دست جفتمون میدما..
_تا با بهار بهم نزدی سمت من نیا
_من که گفتم بهت..بابا بهار مریضه اصلا دستشم نمیتونم بگیرم..اذیت نکن
_یعنی تو به بهار دستم نمیزنی دیگه!؟
_نه عشقم.. بیا بشین اینجا ناز نکن..
با صدای ظرف سوپی که از دستم افتاد برگشتن سمتم..میدیدم که با ناباوری نگام میکردن.. لباشون تکون میخورد..ولی نمیشنیدم چی میگن.. فقط گوشم سوت میکشید..مثل سوت قطار..از همونا که همه ی وجودت مور مور میشه…تند تند حرف میزدن ولی من حتی درک نمیکردم کلمه هارو…فقط دیدم کارن منو زد کنار و حمله کرد سمت آبان.. ”
_بهار!؟ بهار خوبی!؟بهااار!؟
_خوبم..خوبم..
تا دو دقیقه دیگه میای بیرون وگرنه میام تو.. حوله بردی!؟
هنوز حرفش تموم نشده بود که درو باز کردم..با دیدن من که با لباسای خیس وایسادم جلوش حرف تو دهنش موند…سریع رفت حوله اورد
_چی شده!؟چرا اینجوری شدی!؟
بعد از اینکه لباسمو عوض کردم..کارن با یه ایوان نسکافه اومد تو..
_ابان اره!؟
_اره
_چی میگفت!؟
همه چیو واسش تعریف کردم..انقدر عصبی شده بود که صورتش کبود شده بود..زیر لب هم نشونت میدمی گفت و بزور منو خوابوند..انقدر موهامو شونه کرد تا خوابم برد…
اما یه ساعت بیشتر نتونستم بخوابم..پاشدم رفتم از اتاق بیرون..
_بیدار شدی!؟
_اره..ساکتو جمع کردی!؟
_نه هنوز..
رفتم هم ساک خودمو جمع کردم هم مال کارنو..۱۰روز میخواستیم بمونیم و خب طبیعتا خیلی چیزا لازم میشد..تا جایی که به ذهنم میرسید هرچی که لازم بود و برداشتم….
بعد از خوردن شامی که کارن درست کرده بود سعی کردم بخوابم..البته با قرص خواب… تقریبا هم موفق شدم.. با صدای زنگ ساعت از جام پاشدم و رفتم سمت اتاق کارن و بیدارش کردم..نمیخواستم نگرانم باشه و لبخند میزدم..هرچند مصنوعی اما بهتر از هیچی بود….
بعد از اینکه صبحانه خوردیم حاضر شدیم..هردوتامون گرمکن پوشیدیم..مال من مشکی و کارن سورمه ای.. یه ارایش خیلی محو هم کردم.. کارن وسیله هارو برد تو ماشین منم بعد از بستن گاز و درو پنجره ها در خونه رو هم قفل کردم و رفتم.. قرار بود بریم دم خونه ی اهورا تا با هم راه بیوفتیم..
کارن نشست پشت فرمون و راه افتادیم.. تا رسیدن به خونه ی اهورا انقدر منو اذیت کرد که خدا میدونه.. موههامو بهم میریخت..یهو قلقلکم می داد..دستمو گاز گرفت..خلاصه پدرمو درآورد.. وقتی رسیدیم زنگ زد به اهورا و چند ثانیه بعد اهورا و فرداد ساک به دست ازدر خونه اومدن بیرون..ناخودآگاه با دیدن اهورا یا شلوار گرمکن و تیشرت.. با اون لبخند..تو دلم به زیبایی و جذاب بودنش اعتراف کردم..با همون لبخند یه وری و زیادی جذاب به من سلام کرد و بعدم اهورا رو بغل کرد..فرداد هم مثل همیشه با همون نگاه مهربون و برادرانه سلام کرد..همه سوار شدیم..کارن پشت فرمون اهورا هم بغلش من و فرداد هم عقب نشستیم.. تا رسیدن به سر جاده کارن انقدر حرف زد که خدا میدونه..سر جاده کارن ماشین و زد بغل و ماشین و نگه داشت..همه کم کم رسیدن..سپهر و روشا و طناز و محراب با یه ماشین بنیامین و محمد و نوید یه ماشین نادیا و ستاره و کوهیار یه ماشین..پرستو و حامد و نازنین و سارا و علی هم یه ماشین..
قرار بود کل شرکت که نزدیک ۳۰ نفر بودن بریم اما یه سریا نیومدن..شاید زیاد راحت نبودن با اینهمه ادم برن سفر شاید هم واقعاً نمیتونستن بیان..به هرحال این ۱۸نفر بودیم که میرفتیم شمال.. تقریبا تو این جمع همه با هم راحت بودیم..از روز اول که شرکت و زدیم مثل چند تا دوست بودیم..موقع کار جدی بودیم اما همه با هم و پشت هم بودیم.. به نظرم یکی از رمز های موفقیتمون هم همین بود..خلاصه بعد از سلام این حرفا همه سوار شدیم و راه افتادیم..
_بهار
_بلیم!؟
_دوتا میوه بده بخوریم
کارن خیلی ادم خوش سفری بود.انقد با همه چی ساده کنار میومد که هم به خودش خوش مییگذشت هم به بقیه.. کارن و فرداد مشغول صحبت و خوش و بش بوودن اما من ساکت فقط خوراکی میدادم بهشون..اهورا هم ساکت بود و گه گاهی هم یه سری به نشونه ی تایید حرفاشون تکون میداد..تقریبا دو ساعتی تو راه بودیم که به اشاره ی کارن همه دم یه رستوران نگه داشتن.. با کلی سر و سدا رفتیم تو و رو سه تا تخت بغل هم نشستیم تا یه چیزی بخوریم..
طناز_بهار!؟میگم حالا واسه اینهمه ادم مطمئنی جا هست!؟میخوای من به داییم زنگ برنم یه سریا بریم اونجا!؟
_نگران جا نباش..واسه همه جا هست..
محراب_میریم همون ویلایی که اوندفعه واسه اون زمین رفتیم!؟
_نه بابا اونجا که مال من نبود اصلا..اونجارو چون به اون زمین نزدیک بود اجاره کرده بودم
کارن_اینجایی که میریم واسه یه لشکر ادم جا هست..اگه کل شرکتم میومدن مشکلی نبود..به جز سه تا اتاقی که یکیش قفله و یکی مال بهار و یکیم مال منه ۱۴تا دیگه اتاق داره..تازه ته باغش هم یه سوییت سه خوابه داره..
همه با تعجب نگامون میکردن..
_مال کیه اونجا!؟
با یاداوریش لبخندی زدم
دانلود رمان بهار
_من..
_فرداد_یادمه تقریبا ۸ یا۹سال پیش بود با اهورا رفته بودیم شمال..یه خونه ی ویلایی دیدیم، خونه که نه کاخی بود..که صاحب اونجا اونو واسه زنش ساخته بود طبق سلیقه ی همسرش..به جرأت میتونم بگم بزرگترین ویلایی بوده و هست که دیدم..
کارن نگاهی بهم کرد که منظورشو فهمیدم..منم دلم براش تنگ شده بود
_همین ویلاس.. تو شهرک..!درسته!؟
فرداد با تعجب سری تکون داد
_اونجارو پدرم ساخته بود..نقشه اش مال مادرم بود..که تو دوران دانشجوییش کشیده بود به امید اینکه یه روزی بسازتش..سالگرد ازدواجشون بابا اسفندیار اونو به عنوان کادو بهش داد..دوسال ساختش طول کشیده ببود..اما دقیقا همونی شد که مامان الهه تو فکرش بود..
_خدا نگهشون داره، چقدر عاشق..
لبخند تلخی زدم.
_فوت شدن..۷سال پیش..هر دوشون..با مادر و پدر کارن..
با گفتن این حرف قیافه هاشون گرفته شد
_متاسفم..
کارن سریع بحث و عوض کرد..اما من رفتم به چندین سال پیش..به همون سالگرد به یاد موندنی..به همون شبی که من و کارن و عمو فرهاد و خاله افسانه و بابا اسفندیار و مامان الهه تو اون ویلا تا خود صبح گفتیم و خندیدیم..به اخرین سفری که همه بودن..به یاد موندنی ترین و اخرینش..لبخندای تکرار نشدنی روی لبای مامان الهه..نگاه های هنوز عاشق و شیدای بابا اسفندیار..چشمای پر اشک عمو فرهاد و خاله افسانه..اغوش گرم و حمایت گر کسایی که شدن خانوادمون..تکیه گاهمون..قهقهه های از ته دلمون..که حالا شده یه حسرت..که همه دور هم باشیم.. همون جمع ۶نفره ی همیشگی که تو مدت کم کلی عزیز بودن برا هم..خانواده ای که تو مدت کم کلی خاطره برامون ساختن و بعد از رفتنشون هم نزاشتن ما سختی بکشیم…هرچی داشتیم از اون ۴تا فرشته ی بی بال بود..این موقعیت..این زندگی و امکانات..همشونو از اون دوسداشتنیای زندگیمون داشتیم..که اگه نداشتیمشون نمیدونم الان کجا و تو چه وضعیتی بودیم…
عد از اینکه بچه ها حسابی از خجالت شکمشون دراومدن راه افتادیم..اما دیگه نذاشتم کارن بشینه پشت فرمون..اونم از خدا خواسته رفت عقب پیش فرداد.. جاده تقریبا شلوغ بود..مگه میشد یه تعطیلی چند روزه باشه و مردم نرن شمال!؟دست خودم نبود ناخودآگاه سرعتم از بقیه بیشتر بود..پشت من سپهر و پشت اون نادیا اینا و همینجوری به ترتیب پشت سر هم میرفتیم..همه پا به پای من میومدن..
دانلود رمان بهار
“_بهار!؟
_بله!؟
_میدونی خیلی برام مهمی!؟میدونی چقد میخوامت!؟
_ابان..
_هیچی نگو..اصلا نمیخوام چیزی بگی..دلم میخواد فکر کنم تو هم حست مثل منه..هیچی نگو..”
تقریبا ساعت ۴بود که رسیدیم به شهرک..نگهبان شهرک با دیدن ماشین اومد جلو و به محض دیدن من با لبخند گیت و باز کرد و اومد دم ماشین
_سلام خانم مهندس.. خوش اومدین..
_سلام اقا صالح..خوبی!؟همه چی رو به راهه!؟
_شکر خانم..اقا رحمان از دیروز اومده اینجا..فکر نمیکردم بیاین..
_اره..خودم به عمو رحمان گفته بودم..
_خانم مهندس چیزی لازم داشتین تعارف نکنین به من بگین..
_مرسی اقا صالح..فقط این ماشین پشتیا با منن..
_رو چشم..الان کارت مهمان میدم بهشون که راحت باشن.
_لطف کردی اقا صالح..حالا فردا میام یه سر به مریم میزنم..
_قدمتون سر چشم..خونه ی خودتونه..اتفاقا مریم و ملیحه هم دلشون براتون تنگ شده..
_فعلا
با لبخند سری تکون داد و ما هم رفتیم داخل شهرک..جلوی ویلا دو تا بوق زدم که در گاراژ باز شد و عمو رحمان اومد بیرون.. به بچه ها اشاره کردم برن تو.. من و سپهر هم ماشینمونو گذاشتیم تو حیاط..از ماشین پیاده شدم که عمو رحمان اومد جلو..
_سلام عمو رحمان.. خوبین!؟خسته نباشین..
_سلام دختر گلم..خسته نمیشم بابا…اتفاقا خوشحال میشم وقتی میاین..خوش اومدی..
بعد از اینکه کلی با عمو رحمان حرف زدم رفتم از تو داشبرد ماشین پاکت و برداشتم..
_عمو رحمان.. این امانتی پیش من بود..
_این چه کاریه بابا..من واسه دل خودم اینکارارو میکنم..تو هم مثل دختر خودم..کارنم پسرم..
_پس دست دخترتون و رد نکنین..اینجوری خیالم راحته..
همون موقع کارنم اومد عمو رحمان و بغل کرد و شروع کرد به احوال پرسی.. به پیروی از ما بچه ها هم دپنه دونه اومدن جلو و خسته نباشیدی گفتن..همه رفتیم تو ویلا
_بچه ها طبقه ی پایین ۴تا اتاق داره.. طبقه بالا ۶تا که اتاق ته راهرو قفله و دو تا اتاق روبروی هم مال من و کارن..طبقه اخرم ۷تا اتاق داره..هرکی هرجا راحته بره..اگرم حس میکنین اینجا راحت نیستین کلید ویلای ته باغ و بدم برین اونجا…
محراب_بهار اینجا آژانس نداره!؟
خندم گرفت.._یه اسانسور ته سالن واسه وسیله‌ها هست وسایلتو بزار اونجا بیاد بالا
نادیا_بهار فکر میکنم همه اینجا راحت باشیم نیازی به ویلای ته باغ نیست..
_هرجور راحتین.. کارن وسیله های من و خودشو گذاشت تو آسانسور.. من رفتم تو باغ که غمو رحمان با لبخند گفت
_دخترم یخچال و مثل همیشه پر کردم..هر چی بازم لازم داشتین به من بگو باباجان..
_مرسی عمو رحمان.. اینهمه ادم فکر کنم بتونیم از پس خودمون بر بیایم..
_تعارف نکنیا دخترم..
_چشم عمو رحمان..
_پس با من اگه کاری ندارین من برم دخترم…
_به سلامت عمو خسته نباشین..
عمو رحمان که رفت منم برگشتم تو ساختمون..همه لباساشونو عوض کرده بودن و نشسته بودن..منم رفتم لباسمو عوض کردم و برگشتم

همهمه ای بود تو سالن که خدا میدونه..هرکی یه کاری میکرد..کارنم از اینور میرفت اونور و سربه سرشون میذاشت…رفتم تو اشپز خونه..نگاهی به یخچال انداختم..همه چی بود..عمو رحمان واقعا همه چی تهیه کرده بود.. رفتم تو سالن _بچه ها!؟
همه با هم گفتن جانم..خندم گرفته بود..عین بچه های مهدکودک…
_شام با کباب موافقین!؟
_بعلههههه..
_دیوونه ها..
برگشتم تو اشپزخونه و گوشت و جوجه های کبابی و تو خوابوندم تو مایع مخصوص واسه شب..دستامو شستم و از اشپز خونه اومدم بیرون.. یه سری از بچه ها رفتن لب ساحل.. من و طناز و سپهر و روشا و محراب و اهورا موندیم تو ویلا..نشتم رو صندلی راک بابا اسفندیار دم پنجره..
“_کارن!؟
_ها!؟
_تو این چند وقته هی کجا میری!؟نکنه تو هم داری از اینجا میری!؟
_نگران نباش..تنهات نمیزارم.. قول میدم
_نمیخوام.. تو هم میری..من تنها میمونم..خانم منو بیشتر اذیت میکنه.. تو تم دیگه برنمیگردی..پس خانم راست میگفت که تو هم میری”
_بهار!؟بهار!؟
از فکر اونروزا اومدم بیرون..اهورا بود که بالای سرم وایساده بود..
_ببخش.حواسم نبود
_فهمیدم…حوصله داری بریم یکم راه بریم!؟
در کمال تعجب دیدم دلم میخواد باهاش برم..
_بریم..صبر کن فقط یه چیزی تنم کنم
_باشه..
خیلی واسه خودم عجیب بود..خیلی وقت بود که بیتفاوت بودم به همه چیی اما ته دلم،از پییشنهاد اهورا استقبال کردم و این خیلی غیر عادی بود..خیلی زیاد…
اهورا دم در منتظر بود..با چند قدم بلندخودمو رسوندم بهش..
_بریم!؟
_بریم..
بی حرف دیگه ای کنار هم راه افتادیم..نه من تلاشی میکردم واسه شکستن این سکوت نه اهورا..زیر چشمی بهش نگاه کردم..جذاب بود واسم..چشمای مهربون..موهای خرمایی شلوغ اما کوتاه..دماغ صاف..دندونای ردیف و سفید..قد بلند..لبای نسبتا گوشتی اما خوشفرم..هیکل نه خیلی گنده نه شل و وارفته..هیچ ایرادی نمیتونستم ازش بگیرم..بوی عطرش میومد زیر دماغم و من ناخوداگاه نفسام عمیق تر شد..غیر ارادی تو ذهنم با ابان مقایسه میکردمشون..و ناجوانمردانه ابان کم میاورد تو این مقایسه…
سرمو تکون دادم و سعی کردم بهش فکر نکنم که واسم جذابه..نمیخواستم بازم مثل اوندفعه ضربه بخورم..ترجیح میدادم تنها بمونم..
_بهار!؟
_بله!؟

دانلود رمان بهار
_تو و کارن کسیو ندارین!؟
پوزخندی رو لیام نقش بست
_هیچکسو..فقط همدیگرو با همین دوستایی که میبینی..
_کارن خیلی دوست داره..خیلی زیاد
_متقابله..منم خیلی دوسش دارم..اندازه نداره..
_بهتون حسودیم میشه
_چیزی واسه حسودی کردن نداریم..اشتباه نکن تو ظاهرمونو میبینی..واقعا هیچی واسه حسودی کردن نیست..باور کن.. گذشته ی جالبی نداریم..بچگی رویای و حتی ساده هم نداریم..چیزایی که واسه بقیه ساده و دم دستی بود..واسه ما آرزو بود..هیچوقت به ما حسودی نکن..
_..
با تعجب زیاد نگام میکرد..
_بشینیم!؟
_لباسات شنی میشه
_مهم نیس
روبه دریا نشستیم..
_هروقت اومدیم به یه چیزی عادت کنیم،از دستش دادیم..همه چی تو رندگیه ما تاریخ انقضاء داشت..همه چی..هیچی مال خودمون نبود..هیچی واقعی نبود..فقط غصه‌هامون واقعی بود..حسرتامون واقعی بود..ترسا و گریه هامون واقی بود..انقدر واقعی که هنوز سنمون دو رقمی نشده بزرگ شدیم..کارن مرد شد تا بهش تکیه کنم..من خانوم شدم..بچه گیامونو خیلی زود جا گذاشتیم..شایدم ازمون دزدیدنشون..

 دانلود رمان بهار
اهورا
انقدر تو صداش غم بود که دلم از غم صداش گرفت..با نگاه کردن به چشماش میشد فهمید که غم داره..اما چی تونسته بود اینجوری از پا درش بیاره!؟چی تونسته بود انقدر غم و مهمون دل بهار کنه!؟
_بهار!؟
سوالی نگام کرد.. چشماش خود به خود دهنمو بست..بوحتی یادم رفت میخواستم چی بگم..این دختر خود به خود اومده بود تو دلم..تو ذهنم..شده بود یکی از فکرای همیشگیم..تصویرش تو ذهنم هی بالا و پایین میشد و دیوونم میکرد..نمیتونستم بهش بی توجه باشم..نمیتونستم ندیده بگیرمش..نمیتونستم بهش فکر نکنم..دلم میخواست همیشه بخنده..شده بودم مثل پسر بچه های ۱۸ ساله که با دیدن یه دختر قلبشون تند تند میزنه..نفسشون سنگین میشه و شبانه روز به اون دختر فکر میکنن…منی که تا چند وقت پیش به دخترا نگاه نمیکردم و محل نمیدادم، حالا منتظر بودم بهار بهم توجه کنه..خندم میگرفت از خودم و رفتارم..همیشه وقتی از علاقه ی شدید به یکی حرف میزدن فکر میکردم مگه میشه!؟چجوری یه نفر میتونه انقدر تکون بده زندگیه ادمو،اخلاق و دل ادمو،اما الان..حس میکنم منم یکی از اونام..
با صدای کارن از فکر اومدم بیرون.
_به به چشمم روشن ابجی خانم..صد دفعه نگفتم خوش ندااارم با پسر غریبه بری بیرون!؟
بهار لبخند محوی زد
_گفتی خان داداش
_من غلط کردم…تو بیا بیرون من مشکلی ندارم..البته نه هر کره خر ننه قمری..
بهار چپ چپ نگاش کرد و زیر لب گفت زشته
_زشت دشمنته..پاشو میخوام خیست کنم..
بهار چشماشو گشاد کرد که دلم ضعف رفت براش
_کارن اذیت نکن.
_اا!؟نه بابا زرنگی!؟یادت رفته اخرین باری که رفتیم دریا چه بلایی سرم اوردی!؟
_من اشتباه کردم..
_اون که صد در صد.. اما..
هنوز حرف کارن تموم نشده بهار یه جیغ زد و پاشد فرار کرد..کارنم دنبالش…همینجوری میدوییدن و بلند بلند با هم کل کل میکردن..منم از جام بلند شده بودم و نگاشون میکردم
_کارن به خدا دست بهم بخوره موهاتو میکنم..ولم کن..
_هیچ کاری نمیتونی بکنی جوجه.. بگیرمت پدرتو درمیارم..
بهار بدو بدو اومد پشت سر من..
_اهورا کمکک..نزار منو بگیره..اذیت میکنه
_بهار خودت خودتو تسلیم کن شاید تخفیف ویژه برات در نظر گرفتم..
_نمیخوام
کارن روبه من با یه لبخند خبیث گفت
_داداش قربون دستت این جوجه رو بگیر بده من..
لبخندی زدم
_داداش نمیتونم کسیو که به من پناه آورده بدم بهت شرمنده
_ای بابا..بهار بیا بیرون
بهار با چشمای مظلوم کارن و نگاه کرد
_سرم درد میکنه کارنی..توروخدا..
کارن پوفی کرد
_باشه..کاریت ندارم..
بهار بلافاصله از پشتم اومد بیرون..با تعجب داشتم نگاش میکردم که خندید
_کارن حرفش حرفه..
کارن دستشو انداخت دور شونه ی بهار و به خودش فشارش داد..
_صد دفعه میگم چشماتو مظلوم نکن بهاری..گوش نمیدی که..
بعد روبه من کرد
_بیا بریم تو داداش بساط شام و ردیف کنیم که هوا تاریک شد..
سری دکون دادم و سه تایی راه افتادیم سمت ویلا..
بهار
رفتیم تو و غذارو حاضر کردیم..من جوجه ها و گوشتارو به سیخ کشیدم..طناز برنج گذاشت..کارن و محراب و محمدم رفتن باربیکیو رو راه بندازن..
_بهاری؟!
این جور صدا کردن یعنی یه چیزی میخواد
_چی نادیا!
لبخند دندون نمایی زد و گفت
_میشه از اون سیر ماستا که اونسری تو شمال سر اون پروژه واسمون درست کردی درست کنی؟!
_آره. الان درست میکنم
_یه دونه ای مهربونترین..
_برو بچه زبون نریز
خلاصه با هزار جور کل کل غذا حاضر شد و تو همون حیاط خوردیم..بعد از غذا به پیشنهاد بچه ها قرار شد فیلم ببینیم..منم رفتم و از تو اشپز خونه چیپس و پفک و هله هوله اوردم چراغارم خاموش کردم..کارن رو زمبن تکیه داده بود به مبلی که اهورا روش نشسته بود منم رفتم سرمو تکیه دادم به پاش و ظرف چیپسم گذاشتم بغل دستمون.. فیلم که شروع شد دیگه صدا از هیچکس درنمیومد..فیلمش اصلا تخیلی نبود و چون یکم حالت واقعی داشت خود به خود آدم میترسید..اما به لطف قدیما که منو کارن تو دوران دانشجویی و قبل از برگشتمون به ایران هر فیلم ترسناکی که میومد میرفتیم سینما میدیدیم و دیگه الان برامون عادی بود..چند تا صحنه دخترا همه با هم جیغ زدن..فیلمم که تموم شد سریع چراغ و روشن کردن..که پسرا شروع کردن
_ناموسن با دختر نباید فیلم ترسناک دید..نذاشتین حتی بفهمیم چی به چیه هی جیغ زدین..
_اره واللا..خب مگه مجبورین
_نه خیرم..ما نترسیدیم..خب وقتی یکهویی پیداش میشد شوک میشدیم
_اره اره شما که راست میگین..
_بدون استثنا همه ی دخترا داشتین جیغ میزدین..
منو کارن بیصدا داشتیم چیپس میخوردیم و بهشون میخندیدیم که محمد گفت
_نه انصافا..بهار اصلا نترسیده بود..هر موقع چشمم افتاد بهش همچین ریلکس داشت فیلم میدید و خوراکی میخورد انگار فیلم رومنسی چیزی میبینه..من دو سه جا از جام پریدم ولی لامصب بهار اصلا انگار نه انگار
کارن_جوجه ی من نترسه چی فکرکردین.. حالا پاشین یه چیز دیگه بزارین الان که خوابوم نمیبره بابا
بعد از کلی جنگ وجد ل یه فیلم کمدی گذاشتن..کارن یکم جا به جا شد منم سرمو گذاشتم رو دستش..فیلمش واقعااا کمدی بود انقدر خندیده بودیم که دلمون درد میکرد..تقریبا وسطای فیلم بود که از بازی دست کارن رو موهام نفهمیدم چی شد و خوابم برد…
چشمامو که باز کردم چشمم به ساعت خورد ۲ بعد از ظهر.. داشتم شاخ در میاوردم..بی سابقه بود من اینهمه بخوابم..بدون کابووس و قرص خواب..از جام اومدم پاشم که روشارو دیدم
با دیدن چشمای بازم با یه لبخند عمیق اومد جلو
_ظهرت بخیر بهاری
_سلام..
_صدای گرفتت تو حلقم خانووم..خوب خوابیدیا..
_اصلا نفهمیدم چیشد..
_وسطای فیلم بود یهو کارن خندید..نگاش کردیم دیدیم داره تورو نگاه میکنه میخنده..بعدم سریع مجبورمون کرد فیلمو ندیده پاشیم بریم از بالای سرت که بیدار نشی..همچین جدی و با اخم گفت پاشین برین تو اتاقاتون بهار بیدار میشه که کسی جرأت نکرد حرف بزنه..
با صدای حرف زدنمون کارن لای یه چشمشو باز کرد منو که دید خندید..
_خوب خوابیدی جوجه!؟
_عالیی..خیلی وقت بود درست نخوابیده بودم…اونم انقدر راحت و خوب..
لپمو کشید و خندید
_بپریم دست و رومون و بشوریم بریم بیرون یه ناهار بزنیم..
_باشه..
همه بیدار شده بودن..منو کارن و که دیدن شرپع کردن به ظهر بخیر گفتن و از این حرفا همه حاضر شدیم بریم بیرون ناهار که گوشیم زنگ خورد..نگار بود..
_به به سلام عزیزم..خوبی
_مرسی بهار جون تو خوبی!؟ممنون مرسی
_شمالین!؟
_اره عزیزم..چطور
_گفتم ناهارو دور هم بخوریم..
_حتما..خوشحال میشیم..کجا!؟
_رستوران… بلدین!؟
_اره اره
_بیایین اونجا..
_باشه تا ۴۰مین دیگه اونجاییم
رفتم پایین
_بچه ها بریم رستوران…
جریانو واسشون تعریف کردم و همه راه افتادیم…رسیدیم دم رستوران که دیدم نگارهم دم در منتظره ماست..از ماشین پیاده شدیم و رفتم سمتش
_سلام عزیزم..خیلی وقته منتظری!؟
_نه منم تازه رسیدم..گفتم منتظرتون باشم با هم بریم تو..
_خوب کاری کردی عزیزم
_فقط قراره یکی از دوستام هم بیاد اگه مشکلی نیس
_چه مشکلی عزیزم..
نگار و به تک تک بچه ها معرفی کردم..نگاه های کارن یه جوری بود..میشناختمش..همه رفتیم تو و نشستیم..
_چه جالب بهار..لباسای تو و نگار مثل همه..
نگاهی به لباسامون کردم و خندیدم
_اره
نگار هم خندید
_چه جالب
این  رمان ادامه دارد
اگه  از رمان  خوشتون  اومد  بگین ادامش رو  بذارم با  تشکر
چه امتیازی می دهید؟
5 / 3.67
[ 3 رای ]
730 بازید مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 1
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.



دسته بندی

آرشیو